تبليغاتX
خبر بزرگ

خبر بزرگ

النباء العظیم

در عجبم از کسی که می خواهد غورباغه ای را بشناسد و او را می کشد و شکمش را پاره پاره می کند و به بررسی اجزاء بدن آن بینوا می پردازد.

به اصطلاح تجزیه اش می کند..

آخر بنده ی خدا تو دیگر غورباقه را که نشناخته ای! تو داری قورباغه مرده می شناسی!

اگر بخواهم قورباغه ای را بشناسم، می نشینم همچون قورباغه. می پرم همچون قورباغه. زبانم را به بیرون پرتاب می کنم و غذا را با زبانم می بلعم. شیرجه می روم در آب و همچون قورباغه شنا می کنم..

اگر بخواهم قورباغه را بشناسم، قورباغه می شوم..** با تمام وجودم...***

و همین است قصه ی حرفهای زنده و آدم های زنده و ....

*نمره املای من از همان کلاس اول هم نا مربوط بوده!...

**همین را دلیلی بر اینکه من شدیدا به نسناس**** می مانم. ولی دیگر از این نسناس بودن خوشم می آید، چون می توانم دیگران را درک کنم. انطور که خودشان درک می کنند خودشان را. می توانم خودشان بشوم. چون اینطور بیشتر می توانم دوستشان بدارم. چون...

***مدتی هست که تمام وجودم را ریختم روی دایره و هی دارم با ان ور می روم./

****نسناس را محمد رضا کاتب در کتاب "وقت تقصیر" تعریف کرده.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 17:27  توسط شب  | 

حتی امروز هم وقتی حال خوشی ندارم چرخ می زنم.

يک دستم را به سوی آسمان دراز می کنم و چرخ می زنم.

دست ديگرم را به سوی زمين درازمی کنم و چرخ می زنم.

بالای سرم آسمان نيز می چرخد.

زير پاهايم زمين هم می چرخد.

من ديگر من نيستم،

بلکه يکی از آن ذراتی هستم که به دور فضای خالی می چرخند،

فضايی که همه چيز است.

به قول مسيو ابراهيم:

" فهم و شعور آدم توی قوزک پاهاشه، و اين قوزک ميتونه خيلی عميق فکرکنه. "

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 11:41  توسط شب  | 

خوشا انان که هِر، از بر، ندانند

نه حرفی وا نویسند و نه خوانند

چو مجنون، سر نهند اندر بیابان

از این گو گل روند اهو چرانند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 9:21  توسط شب  | 

 اعدام یعنی دریدن ِ عمیق ترین لایه های حریم ِ انسان ها،

من در حال فروپاشی بودم چون عمیق ترین ِ حریم ها داشت دریده میشد.

حالا میفهمم که معنای آن چشمها و خنده های تیز چه یود... که چرا من را می بریدند...

باور کنید که هیچ چیزی ارزشش را ندارد که با این دریدن بتواند برابری کند.

من باور کردم...

شاید هم برای باور کردن آتش هر کسی باید یک بار بسوزد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 8:29  توسط شب  | 

برایم خیلی جالب شده.

انكار را در تعريف خواب پريروزم به وضوح مي بينم. [و این یعنی که تاثیرش خیلی روی من عمیق بوده و خودم هم با تمام وجودم این رو حس کردم.]

 اولین بار که پريروز در ساعت چهارده و بیست دقیقه خواستم خوابم را تعریف کنم، اصلا خودم را در گروه شكار نديده بودم. "انکار"

دومین بار که پريروز در ساعت پانزده و سی و نه دقیقه به تعریف ما وقع پرداختم فکر می کردم نامرئی بودم. "انکار خفیفتر"

سومین بار که دیروز ساعت هشت و ده دقیقه به تحلیل واقعه پرداختم، نتوانستم بعضی از قسمت ها را با زوجهای جوان همراه شوم. مخصوصا ان قسمت ِ فرو پاشی ِ آنها. "انکار ِ عميق ترين بخشهای حادثه"

من در حال فروپاشی بودم....

در خودم می گردم تا حادثه ی مشابهی پیدا کنم.

تنها یک چیز یادم می آید...

8 سال پیش بود که ما در ناحیه شمال غربی تهران حوالی چهاردیواری ساکن بودیم طبقه چهارم و آخر ِ یک خانه که به اصول مهندسی ِ بساز بفروش ساخته شده بود.

زلزله ای که آمد و بعد از ظهر بود و خانه کاملا لرزید را خیلی خوب یادم هست..

یادم هست که ناگهان احساس کردم تهی شدم

که همه چی تموم شد

ایستاد

گیج بودم و نمی تونستم همه چیز رو هضم کنم

بدنم در اراده خودم نبود

نا منظم بالا و پایین می شدم در راه پله ها....

......

...

شاید یکی از اتفاقاتی که برای محکوم هم رخ می ده همینه، بی دلیل که با اون خواب احساس نزدیکی نکردم در اون خاطره.

اما از همه بدتر احساس محکوم بودن به اعدامه نه احساس تهی شدن و .... * [می ترسم دوباره خواب را باز خوانی کنم. هر چند که اگر در ناخودآگاهم برانمش یعنی که در آینده ناخودآگاه ،آزارم خواهد داد. اما وقت می خواهم. وقت...]

این رو میگم چون با تمام وجودم حس کردمش: که اعدام به هر شکلی که می خواد باشه چه با طناب چه با ببر چه با گلوله چه با.... نکنید. نکنید...

*خوب هر کاری کنم،تعریف احساس محکوم به اعدام بودن هم چیزی مثل مزه ی پرتغاله دیگه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 7:54  توسط شب  | 

چیزی که دیروز خیلی من را بعد از خواب به هم ریخت این بود که من شاهد یک صحنه ی اعدام بودم.

اعدام خودم و آن زوج های جوان.*

اعدامی که مرد شریر که از قبل به شکل مرموزی می شناختمش، با چشمان تیزش، حکمش را صادر کرد. [خواب بودم و نیازی به حرف زدن و تشریفات بیداری نبود، چرا فکر کردم که مرد بود؟]

چون ببر ها دست آموز بودند، زمانی طول کشید تا زوج های جوان و من، بعد از صدور حکم، اعدام شویم.

در آن لحظات این که زوج های جوان آنطور ِ خیلی خاص، با حالتی فرو ریخته، انگار که خودشان میدانند که کارشان تمام است، از کمین هایشان پا شدند و اینکه اوج ِ فرو پاشی آنها را در چهرهاشان می دیدم و اینکه به آغوش هم پناه می بردند.... و اینکه خودم در حد مرگ و واقعا در حد مرگ ترسیده و درمانده بودم بر هولناکی قضیه افزوده بود. [من تا وقتی که یکی از زوج ها اعدام نشدند، نفهمیده بودم که نامرئی هستم و حکم برای من هم صادر شده بود. در حقیقت شاید هم نامرئی نبودم. مگر ان شریر ِ مرموز زل نزده بود به چشمهام؟]

حالا دیگر می فهمم که گریه ی از روی ترس و رنگ ِ صورت ِ مثل گچ ِ دیوار، سفید شده ی محکومی که مرد جا افتاده و نترس و قوی هیکل و عاقل و با هوشی بوده و ظاهرا تبهکار سنگ دلی هم بوده ، قبل از اعدام، چه معنی دارد.**

می فهمم با تمام بند بند وجودم که وقتی می گوید: "رنجی که به راستی تحمل نا پذیر است در اینست که می دانی و به یقین می دانی که یک ساعت دیگر، بعد ده دقیقه دیگر، بعد نیم دقیقه دیگر بعد همین حالا، روحت از تنت جدا می شود و دیگر ادم نیستی و ابدا چون و چرایی هم ندارد. بزرگترین درد این است که چون و چرایی ندارد..." از چه حرف میزند.**

می فهمم که چرا قاتل های شریر، این همه قبل از کشتن قربانی، اورا محاکمه می کنند. چون فروپاشی ِ او، اگر در آن موفق شوند، صدها برابر بیشتر از کشتن ِ جسمی ِ او برای عذاب دادنش می ارزد.

می فهمم گریه از ترسی که در حد مرگ باشد، چه جور گریه ای است.. چه جور ترسی است.

نه بیشتر نباید ادامه بدهم.. نمی خواهم که آن لحظات تاریک را دوباره زنده کنم. هرچند که انقدر زنده است که شاید تا آخر عمر از یادم نرود.

و من از دیروز یک محکوم به اعدامم که تا آخرین لحظات ِ حکم را با تمام وجود حس کرده...

*قبلا هم بارها تجربه خواب های ترسناک را داشتم ولی این اولین بار بود که محاکمه و اعدام می شدم.

**نقل قول به مضمون از پرنس لی یو نیکلایویچ میشیکین،ابله، فیودور داستایوفسکی، ترجمه سروش حبیبی


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:4  توسط شب  | 

یکی لز وحشتناک ترین خوابای زندگیمو دیدم

هنوز سرم درد میکنه و گیج میره و سنگینه و

4 زوج جوان که به شکار چها ببر ماقبل تریخ می رن ولی...

یک خیانت قدیمی

غافلگیری...

تسلیم

خون

آرواره های بزرگ...

داشتند خرد میشدند .....

پریدم از خواب

:::

فصل دوم: 15:39

یکم عصبیم

نزدیکه که گریم بگیره از ...

از ترس............

ترس و درد

درد و اینکه هیچ کاری نمی تونستم بکنم

خشکیده بودم

اونجا بودم

همونجا

کنار اونا

چرا انگار نامرئی بودم

کمین کرده بودیم

شب بود تاریک

یکی  ااز ما به ببر هاشلیک کرد

تیر اشتباه بود

دست پاچه داشت تیر زرد جایگزین میکرد

یادم می اومد هر تیر زرد برای بیهوش کردن هر موجودی کافی بود

چند تا شلیک کرد

نشد

یکی از اونطرف تاریکی اومد

چشمهای تیزی داشت

خنده ی تیزتری

که هردو می بریدند آدم را

آنجا فهمیدم که ببرها معمولی نبودند

که خیلی بزرگتر بودند

که دست اموز بودند...

همه زوج ها کنار هم ایستادمد

با شکلی فرو ریخته ایستادند

می افتادند توی آرواره ها...

...

...................

...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:20  توسط شب  | 

بزرگترین کشف زندگی من تاکنون این بوده که دستهایم هم می توانند حرف بزنند

حتی بهتر از زبانم

خیلی خیلی بهتر

اصلا مهم نیست که نمی فهمم چه می گویند

مهم این است که می فهمم چه می گویند...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 21:45  توسط شب  | 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او

در فغان است و در غوغاست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 19:59  توسط شب  | 


بگذار تا در میان این همه آوار

من هم در گوشه ای ..


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:33  توسط شب  |