تبليغاتX
خبر بزرگ

خبر بزرگ

النباء العظیم

در بخش اول از اين مجموعه گفتار، اقتصاد توسعه یافته، اقتصاد در حال توسعه، اقتصاد جهان سومی و اقتصاد فقیر را تعريف كردم. حال مي خواهم تعريف معادلي را كه دقيقا از همان تعريف اول منتج مي شود اينجا بياورم و سپس مفاهيم منتج شده از آنها را بازتر كنم:

۱- اقتصاد توسعه یافته: اقتصادی که در آن  تولید بیش از دو برابر مصرف باشد. (تولید خیلی بیشتر از مصرف باشد .)

۲- اقتصاد در حال توسعه: اقتصادی که در آن تولید بين يك تا دو برابر مصرف باشد. (تولید در حدود مصرف باشد اما از آن بیشتر باشد.)

۳- اقتصاد جهان سومی: اقتصادی که در آن مصرف بين يك تا دو برابر تولید باشد.(تولید در حدود مصرف باشد اما از آن کمتر باشد.)

۴- اقتصاد فقیر: اقتصادی که در آن مصرف بیش از دو برابر  تولید باشد. (تولید خیلی کمتر از مصرف باشد.)

اينجا مي خواهم مفهوم "عقب ماندگي" را تعريف كنم:

فرض كنيم كه مي خواهيم اقتصاد "توسعه يافته"اي را با اقتصاد "فقير"ي مقايسه كنيم.به دو صورت اينكار امكانپذير است:

الف - اگر مصرف آنها يكسان باشد: در اينصورت طبق تعريف هاي ۱ و ۴، اقتصاد "توسعه يافته" حداقل چهار برابر اقتصاد فقير، توليد مي كند. يعني در شرايط مصرفي يكسان، از لحاظ توليد، اقتصاد فقير چهار برابر از اقتصاد توسعه يافته ناتوان تر است.

نتیجه : طبق بند الف، اقتصاد فقير از اقتصاد توسعه يافته "عقب مانده" است. چون خيلي كمتر توليد مي كند.

ب - اگر توليد آنها يكسان باشد:  در اينصورت طبق تعريف هاي ۱ و ۴، اقتصاد "فقير" حداقل چهار برابر اقتصاد "توسعه يافته"، مصرف مي كند. يعني در شرايط توليدي يكسان، از لحاظ مصرف، اقتصاد فقير چهار برابر از اقتصاد توسعه يافته "گشنه تر" است.

در حقيقت، "مصرف"، امري است كه ما بر اساس "اهداف" بلند مدت، آن را براي اقتصادمان "تعريف" مي كنيم.

ما آزاديم:

- اگر هدف ما منجر به برنامه ي مصرفي اي شود كه مصرف در آن خيلي بيشتر از تولید باشد، فارق از اينكه كجا هستيم و توليدمان چقدر است، "فقير" خواهيم بود. چون نداريم و " هرگز نخواهيم داشت"، چون اگر داريم براي چيزي داريم كه در آينده محقق مي شود. چون بصورت "مطلق" از آنچه مي خواهيم، دور مي شويم. هميشه "گشنه" خواهيم بود."هميشه عقب مانده خواهيم بود". عقب مانده از چيزي در آينده كه قرار است توليدش بارها از توليد ما بيشتر باشد.

- اگر هدف ما منجر به برنامه ي مصرفي اي شود كه مصرف در حدود تولید باشد، اما از آن بیشتر باشد، در اينصورت هميشه "دستمان بسته" است. نمي توانيم بدهيم چون هشتمان گروي نهمان است. دقت كنيد كه وقتي هشتمان گروي نهمان است يعني توليدمان در حدود مصرفمان است ولي مصرف يكم بيشتر است. آدم هاي خسيسي مي شويم كه خستمان توجيه دارد. ديگر "گشنه" نيستيم. "معقولانه" براي آينده برنامه ريزي كرده ايم و قرار است "بزودي" به اين "آينده" نائل شويم.

- اگر هدف ما منجر به برنامه ي مصرفي اي شود كه توليد در حدود مصرف باشد، اما از آن بیشتر باشد، در اينصورت "دستمان باز" است. اما "دلمان" باز نيست! مي توانيم بدهيم اما "كم". موقع دادن مي ترسيم مبادا اگر زيادي بدهيم هشتمان گروي نهمان شود! اما هر چه مي خواهيم داريم و يك چيزي هم براي رشد بيشتر از برنامه داريم. موقعيتمان تا حدودي رضايت مندانه، اما شكننده است.

- اگر هدف ما منجر به برنامه ي مصرفي اي شود كه توليد خيلي بيشتر از مصرف باشد، در اينصورت هم "دستمان باز" است و هم "دلمان"! مي توانيم زياد بدهيم. موقع دادن نمي ترسيم مبادا اگر زيادي بدهيم هشتمان گروي نهمان شود! هر چه مي خواهيم داريم و دارد ازمان سرريز مي كند. موقعيتمان كاملا رضايت مندانه است. خيلي ناپرهيزي كنيم تازه مي شويم در حال توسعه.

همينجا مي توانم مفهوم "قناعت" را توضيح دهم. "در يك شرايط توليدي يكسان"، مي گوييم كه فرد قانع است اگر هدفش، منجر به برنامه ي مصرفي اي شود كه در آن توليد خيلي بيشتر از مصرف باشد.

زياده حرف هم خوب نيست اما يك نتيجه مهم ديگر مي خواهم بگيرم:

 مي توانيم در عين "توليد كم"، "توسعه يافته" باشيم اگر مصرفمان هم خيلي كمتر باشد. "لازم نيست" و "اصلا لازم نيست" براي توسعه يافته بودن، توليدمان از "همه" بيشتر باشد.

مي توانيم در عين "توليدزياد"، "فقير" باشيم اگر مصرفمان هم خيلي بيشتر باشد. "لازم نيست" و "اصلا لازم نيست" براي فقير بودن، توليدمان از "همه" كمتر باشد.

نابرابری های اقتصاد آزاد - بخش دوم

نابرابری های اقتصاد آزاد - بخش اول

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:32  توسط شب  | 

یادم داده بود که خیلی ساده انگارانه است اگر از چیزهایی مثل: همیشه و هرگز و تنها و فقط و همه و هیچکس و ... استفاده کنم. اما:

"همیشه" یک جای کار می لنگد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:22  توسط شب  | 

پیرو مطالب بخش قبلی می خواهم تاکید کنم که اقتصاد آزاد برای گروه های 1و2 با 3و4 شرايط يكساني را ايجاد نمي كند.

در واقع تنها گروه هاي 1و2 مي توانند از "امتياز" تجارت براي "رشد" استفاده كنند. و گروه هاي ۳و۴ از اين "امتياز" "محرومند". (دقت كنيد.)

نابرابری های اقتصاد آزاد - بخش اول

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:50  توسط شب  | 

تعریف برخی مفاهیم:

۱- اقتصاد توسعه یافته: اقتصادی که در آن مازاد تولید بیشتر از مصرف باشد.

۲- اقتصاد در حال توسعه: اقتصادی که در آن مازاد تولید کمتر از مصرف باشد.

۳- اقتصاد جهان سومی: اقتصادی که در آن مازاد مصرف کمتر از تولید باشد.

۴- اقتصاد فقیر: اقتصادی که در آن مازاد مصرف بیشتر از تولید باشد.

(تعاريف را در ذهن خود تصور كنيد به نظرم منطقي هستند.)

ما معمولا می گوییم تجارت امر آزادی است و همه می توانند تجارت کنند. اما!

در موارد ۱و ۲ تجارت منجر به پیشرفت می شود و در موارد ۳ و ۴ منجر به پسرفت.

یعنی تجارت بصورت ذاتی برای این دو گروه شرایطی "نابرابر" ایجاد می کند. (دقت کنید.)

پ.ن.۱. تعاریف کاملا من در آوردی اند.

پ.ن.۲. طبق گزارش ایرنا و تقسيم بندي فوق بدون احتساب صادرات نفتي ايران جزو اقتصادهاي فقير محسوب مي شود.اما اگر نفت را هم در نظر بگیریم طبق نمودار استخراج شده از ویکیپدیا ایران کشوری درحال توسعه است و به سمت کشور توسعه یافته شدن پیش می رود.البته روشن است که نفت موقتی است و بعد از تمام شدن آن جهش ایران از کشوری توسعه یافته به کشوری فقیر فاجعه آمیز خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:4  توسط شب  | 

داستان ِ فیلم از پدر و پسری همراه هم در یک اتوموبیل در یک جاده شروع می شود.
ظاهرا پسر جوان در دانشگاه هاروارد قبول شده و آنها دارند به خانه بر می گردند و هر دو خندانند.
پمپ بنزین می ایستند.
پدر می رود دستشویی.
پسر می رود فروشگاه ِ جنب پمپ بنزین.
ناگهان چند جوان عصبی از یک اتوموبیل پیاده می شوند و به فروشگاه حمله می کنند.
یکی از آنها چاقو دستش است.
نزدیک پسر می شود، دستش می لرزد، دیگری فریاد میزند: زود باش، بجنب.
ناگهان با چاقو خرخره ی پسر را می برد.
بقیه او را دوره می کنند.
همه خوشحالند که او هم بزرگ شده است...
خوشحال بسمت اتوموبیلشان می روند.
پدر تازه از دستشویی آمده بیرون.
همه چیز سریع اتفاق افتاده.
همه چیز سریع اتفاق افتاده.
همه چیز سریع اتفاق افتاده.
پدر هیچ چیز دیگر نمی فهمد.
صدای ناله و فریاد می آید...
...
...
ظاهرا پدر کارمند یک شرکت بزرگ است.

کت و شلوار مرتبی به تن دارد.
این روزها به هم ریخته.
رئیس پیشنهاد مرخصی با حقوق بلند مدت به او می دهد.
پدر هیچ نمی فهمد...
هیچ...
...
...
دادگاه است.
جوان خاطی محکوم نمی شود.
نمی شود.
نمی شود.
می گویند همه ی اعضای هیئت منصفه و قاضی از جانشان بیمناک بوده اند.
پدر اما هیچ نمی فهمد...
جوان ها را تعقیب می کند تا یک کافه.
...
...
...
پدر در تخت خواب است.
تصمیمش را می گیرد.
چاقوی بزرگی را از انبار در می آورد و پنهانی بسمت کافه می رود.
می ترسد.
به داخل کافه می رود.
جوانی که پسرش را کشته در کافه تنها است.
جوان که او را می بیند با آن چاقو یکه می خورد.
با پدر درگیر می شود.
نزدیک است که پدر هم کشته شود.
پدر با مکافاتی جوان را می کشد.
مات و مبهوت است.
مات و مبهوت می رود خانه.
شب خوابش نمی رود.
...
...
جوانهای دیگر به کافه آمده اند.
رئیسشان فریاد می زند.
فریادی بلند...
برادرش کوچکترش کشته شده...
فریاد...
فریاد...
...
...
پدر رفته است سر ِ کار
یک جوریش است
پدر از ساختمان شرکت میزند بیرون
از سه جهت آن جوانها را می بیند
میفهمد جانش در خطر است
فرار می کند
تعقیب
گریز
تعقیب
گریز
در بالاترین طبقه پارکینگ طبقاتی با یکی از جوانها درگیر می شود.
با مکافاتی توصیف ناپذیر جوان در یکی از ماشین ها گیر می کند و از پارکینگ به پایین سقوط می کند و
می میرد.
دارد شلوغ می شود.
بقیه از تعقیب ِ پدر دست می کشند.
...
...
تلفن زنگ می زند
برادر بزرگ است.
از خانواده ی پدر حرف میزند.
از برادرش که کشته شده است.
از قصاص...
پدر ترسیده است.
به پلیس زنگ می زند.
برق از جا بلند می شود و سراسیمه به سمت ِ خانه می رود.
در خانه همه چیز روبراه است.
پلیس یک ماشین ِ محافظ یبرون گذاشته است.
...
..
شب شده است.
دوربین از ماشین پلیس شروع کرده.
افسری با گردن خونین در ماشین یک وری افتاده.
صدای شکستن در.
جیغ ِ مادر.
پدر تفنگ ِ شکاری را بر می دارد.
از راهرو می دود بسمت پله ها.
پایش پیچ می خورد.
از پله ها می افتد پایین.
گیج است.
تنها می بیند که مادر را جلوی او می کشند.
آنطرف تر دخترش است.
ناله ای خفیف.
صدای گلوله ای دیگر...
...
...
بیمارستان است.
پدر بیهوش است.
گلوله از کنار گوشش رد شده بوده.
برق از جایش بلند می شود.
شقیقه اش درد می کند.
از بیمارستان فرار می کند.
می رود خانه.

موهایش را تیخ می زند.
شلوار و لباس ِ لی ِ تنگی می پوشد.
سیگار می کشد.

می رود بانک
تمام حسابش را خالی می کند.
می رود اسلحه فروشی.
یک کلت مگنوم و یک شاتگان با تعداد زیادی گلوله می خرد.
می داند کجا می خواهد برود...
...
...

پدر در کافه است.
یکی یکی جوان ها را در جایی می کشد.
طبقه ی آخر است.
برادر ِ بزرگ در مقابل پدر.
تفنگ ها شلیک می شود.
دو بدن نیمه جان روی زمین می افتند.
هر دو کشان کشان خود را به یک نیمکت می رسانند.
کنار ِ هم نشسته اند.
هر دو خسته اند.
دوربین از بالا نشان می دهد.
برادر بزرگ می گوید:
دیدی ازت چی ساختم!
حالا تو هم عین
ِ ما شدی.
عین ِ ما..
...

پ.ن:...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:35  توسط شب  | 

چشم هایم را آرام میبندم و گوش می کنم..
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:23  توسط شب  | 

آن حادثه كوبنده ( 1) .

و چه كوبنده عظيمي ؟ ! ( 2) .

و تو نمي‏داني كه كوبنده چيست ؟ ( 3) .

روزي است كه مردم چون ملخ فراري رويهم مي‏ريزند ( 4) .

و كوهها چون پشم رنگارنگ حلاجي شده مي‏گردد ( 5)

 يوم يكون الناس كالفراش المبثوث

يوم ظرفي است متعلق به مقدري از قبيل بياد آر ، مي‏آيد ، و از اين قبيل ، و خلاصه معناي آن اين است كه : بياد آر روزي را كه و يا مي‏آيد روزي كه .

و كلمه فراش به طوري كه از فراء نقل شده به معناي ملخي است كه زمين را فرش كند ، يعني روي گرده هم سوار شده باشند ، پس فراش به معناي غوغاي ملخ است .

در اينكه چرا مردم روز قيامت را به فراش تشبيه كرد ؟ گفته‏اند : براي اين است كه فراش وقتي جست و خيز مي‏كند نقطه معلومي را در نظر نمي‏گيرد ، مانند مرغان ، و به طرف معيني نمي‏پرد ، بلكه بدون جهت پرواز مي‏كند ، مردم نيز در روز قيامت چنين حالتي دارند ، وقتي از قبورشان سر بر مي‏آورند آنچنان ترس و فزع از همه جهات احاطه‏شان مي‏كند كه بي‏اختيار و بي هدف به راه مي‏افتند ...

و كلمه مبثوث از ماده بث است ، كه به معناي تفرقه است ، و فراش مبثوث يعني ملخ‏هاي متفرق .

پ.ن. آن روز می آید...می آید...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:44  توسط شب  | 

گاهی وقت ها که در شکم هم شک می کنم، می مانم معلق این وسط. برزخ...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. ولی وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا نمی کند، نه دلش به بقیه آدرس قرص می شود نه می فهمد خودش درست آدرس یابی می کند یا نه.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا نمی کند، نه دلش به بقیه آدرس قرص می شود نه می فهمد خودش درست آدرس یابی می کند یا نه.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی داند باید از مسیر لذت ببرد یا از مقصد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند دلش هوس کباب می کند و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا می کند، دوست دارد چند ساعت کنار درخت بخوابد و نه تنها دلش به بقیه آدرس قرص نمی شود که در می ماند که آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را از آدم درستی گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که آدرس گفته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. اسم خانه را درست یاد ندارد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند یادش از کبابی می آید و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را که پیدا می کند آن را یادش می آید، اما شک دارد که بقیه آدرس را یادش می آید یا نه؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. ولی وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را از آدم درستی گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که آدرس گفته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی داند باید از مسیر لذت ببرد یا از مقصد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند دلش هوس کباب می کند و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا می کند، دوست دارد چند ساعت کنار درخت بخوابد و نه تنها دلش به بقیه آدرس قرص نمی شود که در می ماند که آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. اسم خانه را درست یاد ندارد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند یادش از کبابی می آید و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را که پیدا می کند آن را یادش می آید، اما شک دارد که بقیه آدرس را یادش می آید یا نه؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است.همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:8  توسط شب  | 

جلوي خانه ي ما يك تركيبي از سرسره و تاب هست كه گاهي بچه هاي مهد كودك مي آيند آنجا حسابي گرد و خاك مي كنند. به معناي واقعي كلمه Chaos‌ يا آشوب بين اونها حكم فرماست.

يك بار دو تا دختر 4-5 ساله كه با هم انگار آشنايي قبلي داشتند تاب رو قبضه كرده بودند:

يكي تاب مي داد.

يكي تاب مي خورد.

اونيكي تاب ميداد.

اونيكي تاب مي خورد.

چيزي كه از همه جالب تر بود اين بود كه:

يكي از اونها به طبيعت ياد گرفته بود چطوري بايد تاب خورد: پاهايش را به موقع عقب و جلو مي كرد و بخاطر جابجا شدن مركز جرمش اتلاف نوسان جبران ميشد و مي توانست تا ابد تاب بخورد.

اونيكي به طبيعت ياد گرفته بود چطوري بايد تاب داد: سر جايش ايستاده بود و به محض رسيدن تاب به بالاترين نقطه يك ضربه ي آني به آن ميزد.

اولي وقتي مي خواست تاب بدهد، بي نظم تاب ميداد و كار خراب ميشد.

دومي وقتي ميخواست تاب بخورد پاهايش را تكان نميداد و زود تاب مي ايستاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:4  توسط شب  | 

هیچ کسی بهتر از خود آدم نمیتونه خودشو بزنه اگر شک دارید امتحان کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:16  توسط شب  | 

وقتی که دیدم چقدر نسبت به خودم قاضی ِ بی انصافی هستم، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 3:21  توسط شب  | 

I Was Alone

I Am Alone

I Will be Alone

.

.

.

...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:36  توسط شب  | 

گفتم : بزرگترین محدودیتی که این دنیا داره اینه که توش جمع نقیضین محاله.

گفت: بیشتر توضیح بده

گفتم: یعنی می تونه عالمی باشه که توش جمع نقیضین محال نباشه

گفت: جمع نقیضین یعنی عدم و عدم نمیتونه باشه جمع نقیضین محاله!

گفتم: توی این عالم حرف شما درسته و من هم که محدود به جمع نقیضین محاله هستم چیزی راجع بهش نمی تونم بگم ولی توی عالمی که من ازش میگم خوب جمع نقیضین محال نیست!

گفت: یعنی توی اون عالم خدا می تونه سنگی خلق بکنه که نتونه برش داره؟

گفتم: طبق قوانین این عالم که جمع نقیضین محاله نه ولی طبق قوانین اون عالم که ازش میگم خوب من که تو اون عالم نیستم بتونم با قوانین اون عالم بگم مشکلی داره یا نه

گفت: یعنی چی؟ از یک چیز موهوم داری صحبت می کنی. یکم بیشتر تعریفش کن.

گفتنم: من هر تعریفی بگم این دنیاییه و محکوم به رعایت جمع نقیضین محال است و به خاطر همین نمیتونه چیز فراتر از خودشو که جمع نقیضین محال نیست رو ثابت کنه

گفت: وجود فراتره یا عدم؟ جمع نقیضین محال نیست عدمه

...

.....

...

.......

..

............

.........

..

....

.

بعد از یکساعت

گفت: یکم بیشتر توضیح بده

گفتم : بزرگترین محدودیتی که این دنیا داره اینه که توش جمع نقیضین محاله.

گفت: بیشتر توضیح بده

گفتم: یعنی می تونه عالمی باشه که توش جمع نقیضین محال نباشه

گفت: جمع نقیضین یعنی عدم و عدم نمیتونه باشه جمع نقیضین محاله!

.....

........

..

......

..

....

..

.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:58  توسط شب  | 

The gaurdian

He who watches over and protect ALL things

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:35  توسط شب  | 

اللهم انا نشکوا الیک ..
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:11  توسط شب  | 

حکایت او، حکایت مردی بود ادریس نام که به بهانه های مختلف به سفر می رفت: و هر بار که به جنگل وهم می رسید از کاروان جدا می شد و می آمد حاشیه ی جنگل و ساعت ها به تماشای جنگل می ایستاد. گاهی شب را هم آن جا می گذراند اما صبح زود قبل از زدن آفتاب به تاخت از آن جا دور می شد و خودش را در منزل بعد به کاروان می رساند. همیشه وقتی می رسید که کاروان آماده حرکت بود. شکش نمی گذاشت بیشتر از این آنجا بماند: می ترسید آن چیزی که دیده وهم بوده باشد. برای همین اسم ان جنگل را وهم گذاشته بود چون در تمام این سال ها هیچ نشان ِ دیگری از آن دختر پیدا نکرده بود یا نخواسته بود پیدا کند.... برای ماندن می امد اما هر بار صبح، قبل از زدن آفتاب، بی آنکه بداند چرا، به تاخت از آن جا دور می شد: دیگر خسته شده بود از این همه گریز: بار آخر قبل از حرکت 3 بار دست روی قرآن و سنگ زده بود که سفر آخری است که می رود. و خدا سنگش کند اگر...« 3 بار دست میان آتش برده بود و قسم خورده بود بار آخری است که می رود. و آتش جهنم گوارایش باشد اگر...» وقتی جنگل را از دور دید از قسمی که خورده بود پشیمان شد. کاروان که نقطه ی ریزی در دل بیابان شد ترس و دودلی باز سراغش آمد. آفتاب در حال غروب بود و او هنوز نمی دانست صبح خودش را در منزل بعد به آنها می رساند یا نه آن قدر می ماند تا آن افیون زیبا را باز ببیند.»

وقت تقصیر محمدرضا کاتب

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم

گفت یعنی کسی یا چیزی را دوست داری و می ترسی نزدیکش شوی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:2  توسط شب  | 

رفته بودم سايت اختصاصي ايشان، "عينا" نوشته بود:

هرچه جوانان و دانشجویان دارای تعبد و تدین بیشتر باشند، عمل، رفتار و فکر آنها از آسیب کمتری برخوردار خواهد بود و جامعه بهره بیشتری از آنان خواهد برد.

"دقيقا" خاطرم هست كه اين مطلب "وسط هاي" بيانات ايشان بود.

امروز رفتم دوباره همان بيانات را بخوانم.

ديگر آن جمله ها نبود!

به جايش آخر بيانات آمده بود:

راجع به معنويت هم كه بعضى از دوستان مطرح كردند، بنده صددرصد موافقم با اينكه بايد محيط دانشگاه، محيط معنويت باشد. اين امنيت و احساس امنيتى هم كه بعضى از دوستان بدرستى بيان كردند، يقيناً با معنويت به دست خواهد آمد. جوانها را هر چه ميتوانيم با خدا، با ياد خدا، با توجه به عالم غيب، با تعبد به مبانى دين و احكام دين و شريعت و تسليم در مقابل احكام الهى، ظرفيت معنويشان را بيشتر كنيم. هرچه اين جوان ما بيشتر متعبد باشد، بيشتر متدين باشد، بيشتر به ياد خدا باشد، بيشتر به خدا احساس نياز كند و دست نياز به سوى خدا بيشتر دراز بكند، عمل او، رفتار او، فكر او، از آسيب كمترى برخوردار خواهد بود و جامعه از او بهره‏ى بيشترى خواهد برد.

!!!!!!!!

پس دانشجويش چه شد!!!!

اين اضافه ها چيست؟!

چرا آمده آخر؟!

البته اگر عبارت: "هرچه جوانان و دانشجویان دارای تعبد و تدین بیشتر باشند" را در گوگل جستجو كنيد حد اقل ده سايت كاملا معتبر از جمله "مركز اسناد انقلاب اسلامي" و در وسط هاي بيانات ايشان جمله را اينگونه نقل كرده اند:

...با تأكید بر اهتمام به گسترش فضای معنویت در دانشگاهها خاطرنشان كردند: هرچه جوانان و دانشجویان دارای تعبد و تدین بیشتر باشند، عمل، رفتار، و فكر آنها از آسیب كمتری برخوردار خواهد بود و جامعه، بهره بیشتری از آنان خواهد برد.

ياد  "وزارت حقيقت" ، محل تغییر اسناد تاریخی در 1984 مي افتم كه وينستون در آن كار مي كرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:52  توسط شب  | 

وبر در نوشته های بن فرانکلین نمونه ی کاملی از آنچه مراد وی از روح سرمایه داری بود یافت. ادعای این که "وقت پول است" و یک پنی که پس انداز می شود، در واقع یک پنی بدست آمده است.»، آن گونه که فرانکلین معتقد بود، یعنی تعریف انباشت سرمایه، که هدف فعالیت اقتصادی است، و ریاضت نفس و محاسبه ی عقلانی، که چیزهای مطلوب و ضروری است. سرمایه دار را باید همچون خسیسی عاقل در نظر آورد؛ فردی که خود را وقف تولید ثروت کرده است، نه برای اینکه از ثمره آن بهره مند شود، بلکه از آن روی که با آن برای تولید ثروت باز هم بیش تر سرمایه گذاری کند.

وبر در نوشته های بن فرانکلین نمونه ی کاملی از آنچه مراد وی از روح ..1.. بود یافت. ادعای این که "وقت ..2.. است" و یک ..3.. که پس انداز می شود، در واقع یک ..4.. بدست آمده است.»، آن گونه که فرانکلین معتقد بود، یعنی تعریف انباشت ..5.. ، که هدف فعالیت ..6.. است، و ریاضت نفس و محاسبه ی عقلانی، که چیزهای مطلوب و ضروری است. ..7.. را باید همچون خسیسی عاقل در نظر آورد؛ فردی که خود را وقف تولید ..8.. کرده است، نه برای اینکه از ثمره آن بهره مند شود، بلکه از آن روی که با آن برای تولید ..9.. باز هم بیش تر سرمایه گذاری کند.

می خواهم به جای شماره های جای خالی، مجموعه لغات زیر را بگذارم: *

i.دین داری به جای 1، 2.عبادت، 3.ثواب، 4.نزدیکی به خدا، 5. ثواب، 6. دینی، 7. دین دار ، 8. ثواب. 9. ثواب.

ii.نظامی گری به جای 1، 2.قدرت، 3.سرباز،دوات جنگی و ...، 4. قدرت، 5. قدرت، 6. نظامی گری، 7. ژنرال، 8. سرباز،دوات جنگی و ...، 9. قدرت.

iii.دانشمندی به جای 1، 2.دانش، 3.دانسته، 4. دانسته، 5. دانسته، 6. علمی،7. دانشمند، 8. علم، 9. علم.

iv.ورزشکاری به جای 1، 2.افتخار، 3.مدال، 4. مدال، 5. مدال، 6. ورزشی،7. ورزشکار، 8. افتخار، 9. افتخار.

v. ...

vi. ...

*البته وبر یا فرانکلین این حرفهای جدیدرا نزده اند، صرفا عین تکرار دو پاراگراف و نتیجه ی حاصله مد نظر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:52  توسط شب  | 

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم

...

گفت یعنی چیزی یا کسی را دوست داری ولی نمی خواهی نزدیکش شوی..

شاهد:

حاشا که من به موسم ِ گل ترک ِ می کنم

من لاف ِ عقل می زنم این کار کی کنم

مطرب کجاست تا همه محصول ِ زهد و علم

در کار بانگ بر بط و آواز ِ نی کنم

از قیل و قال ِ مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس کی کنم

از نامه ی ِ سیاه نترسم که روز حشر

با فیض ِ لطف ِ او صد از این نامه طی کنم

کو پیک ِ صبح تا گله های ِ شب فراق

با آن خجسته طالع ِ فرخنده پی کنم

این جان ِ عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم ِ وی کنم


هر چه دست و پا می زنم که به مدد عقل فردی و جمعی و ... بگویم اتفاقی نیفتاده وقتی که اتفاقی افتاده خوب افتاده!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:45  توسط شب  | 

بحول الله و قوته اقوم و اقعد : به حول و قوه الهی می ایستم و می نشینم..

"وقت تقصیر" کتابی است که با فورانی از خشم و شهوت و عشق آغاز می شود و در سایه ای از سکوت و نجوا آرام می گیرد...روایت می کند آنچه را كه روایت نمی شود. می گوید آنچه را شنیده نمی شود تا بشنوند آنها که ناشنیده ها را خود قبلا شنیده اند..

گفته بودم که گاهی انقدر گذشته ام به آینده ام پیوند می خورد كه انگار از اول آینده برای گذشته نوشته شده بود...آینده برای گذشته نوشته شده بود و من جایی بودم میان آینده و گذشته. جایی به باریکی پل صراط.. به باريكي خطی كه در هندسه تعریف مي كنند. به باریکی صفر ممیز بینهایت صفری که ته آن يك گذاشته اند و این یعنی كه هستم اما نیستم!

پ.ن. در ریاضی ثابت مي كنند که صفر ممیز بینهایت صفری که ته آن یک گذاشته اند با دقت بینهایت خوبی همان صفر است..

«شب عاشقان بي دل چه شب دراز باشد.....به كجا رود كبوتر كه اسير باز باشد.»

«ما هیچ وقت هیچ جایی نمی رویم. به سمت حوادث نمی رویم. حتی همین الان در حرکت نیستیم. در سفر نیستیم. چون سر جایمان سخت ایستاده ایم. این زمان است که دارد به سمت ما می آید و از ما می گذرد و از پشت ما دور می شود. و وقایع همراه چرخش زمان به ما برخورد می کند و ما را عارض خودش می كند. به دردهایی مبتلا می کند كه خودش مبتلاست. ما الان آدم نیستیم. راه و روش یک جور زندگی کردن هستیم. برای همین است كه این بلاها سرمان می آید.» می خواهند بقیه یاد نگیرند. هر کداممان یک راه زنده زندگی هستیم. و زمان با ما چنین نکرده با این راه چنین کرده. ما نه در آمدن وقایع و نه در رفتنشان هیچ دستی نداریم. تنها کاری که از دستمان بر می آید سکوت و تحمل است. صبر تنها قبیله ماست. و خشنودی تنها سلاح ما.» وقت تقصیر (محمد رضا کاتب)

انگار راه و رسم حقیقی انتظار کشیدن اینگونه بوده: پیش بینی هیچ چیز را نکردن ــ مگر آنچه پیش بینی نکردنی است. انتظار هیچ چیز را نداشتن ــ مگر آنچه انتظار نداشتنی است. این دانش از دور دستها به من رسیده. دانشی که به واقع دانش نیست ــ بلکه اطمینان زمزمه و نغمه است. دانشی که از تنها استادی که داشته ام به من رسیده: یک درخت.  (رفیق اعلی ــ کتاب سوم: ستایش هیچ : کریستیان بوبن)

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:58  توسط شب  |