به اصطلاح تجزیه اش می کند..
آخر بنده ی خدا تو دیگر غورباقه را که نشناخته ای! تو داری قورباغه مرده می شناسی!
اگر بخواهم قورباغه ای را بشناسم، می نشینم همچون قورباغه. می پرم همچون قورباغه. زبانم را به بیرون پرتاب می کنم و غذا را با زبانم می بلعم. شیرجه می روم در آب و همچون قورباغه شنا می کنم..
اگر بخواهم قورباغه را بشناسم، قورباغه می شوم..** با تمام وجودم...***
و همین است قصه ی حرفهای زنده و آدم های زنده و ....
*نمره املای من از همان کلاس اول هم نا مربوط بوده!...
**همین را دلیلی بر اینکه من شدیدا به نسناس**** می مانم. ولی دیگر از این نسناس بودن خوشم می آید، چون می توانم دیگران را درک کنم. انطور که خودشان درک می کنند خودشان را. می توانم خودشان بشوم. چون اینطور بیشتر می توانم دوستشان بدارم. چون...
***مدتی هست که تمام وجودم را ریختم روی دایره و هی دارم با ان ور می روم./
****نسناس را محمد رضا کاتب در کتاب "وقت تقصیر" تعریف کرده.
