می ترسید از مدرسه بیرونش کنند...
من که به مدرسه راحم نمی دهند چه کنم...
النباء العظیم
می ترسید از مدرسه بیرونش کنند...
من که به مدرسه راحم نمی دهند چه کنم...
انقدر روی خشت اول حساس شده بود که همه ی ملاتش خشکید
اوایل خیلی دست و پا می زد
بعدا فهمید هر چی بیشتر دست و پا بزنه سریعتر فرو می ره...
دیگه دست و پا نمی زد
آرام...آرام...
می رفت پایین...
از کسانی نباش...بخاطر کثرت ذنوبش از مرگ کراهت دارد و بر آنچه بخاطرش از مرگ کراهت دارد باقی مانده
الانا با خودم میگم یعنی میشه یه روزی منم بیام اونجا....
نه بخاطر خود اونجا...نه
بخاطر اون آدمهای قشنگی که دلم هر روز هزار بار فقط آرزوی دیدنشونو داره...نه تو این دنیا...
آخه اینجا هیچکس رو درست و حسابی نمیشه دید...
کاش...
*اصبنا بک یا حبیب قلوبنا فما اعظم المصيبة...
یعنی خدا اونو آدم آفریده
یعنی خدا اونو آفریده تا با خدا حرف بزنه...تا...
وقتی میفهمی که هیچی از خودت نداری...حتی خودتو هم از خودت نداری..........
وقتی می فهمی که دستات هم وقتی حرکت میکنن خدا حرکتشون میده...
وقتی که لا حول و لا قوت الا بالله
...
*اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین