تبليغاتX
خبر بزرگ

خبر بزرگ

النباء العظیم

می ترسید از مدرسه بیرونش کنند...

من که به مدرسه راحم نمی دهند چه کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 6:22  توسط شب  | 

به قاعده ی خشت اول گر بنهد معمار کج...

انقدر روی خشت اول حساس شده بود که همه ی ملاتش خشکید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 9:34  توسط شب  | 

افتاده بود توی یک باتلاق

اوایل خیلی دست و پا می زد

بعدا فهمید هر چی بیشتر دست و پا بزنه سریعتر فرو می ره...

دیگه دست و پا نمی زد

آرام...آرام...

می رفت پایین...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 7:38  توسط شب  | 

لا تکن ممن...یکره الموت لکثرة ذنوبه و یقیم علی ما یکره الموت من ‌اجله

از کسانی نباش...بخاطر کثرت ذنوبش از مرگ کراهت دارد و بر آنچه بخاطرش از مرگ کراهت دارد باقی مانده

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:24  توسط شب  | 

خدایا...یادمه قدیما با خودم می گفتم کاش انقدر خوب بودم که دست هرکی تونستم با خودم بگیرم ببرم بهشت...

الانا با خودم میگم یعنی میشه یه روزی منم بیام اونجا....

نه بخاطر خود اونجا...نه

بخاطر اون آدمهای قشنگی که دلم هر روز هزار بار فقط آرزوی دیدنشونو داره...نه تو این دنیا...

آخه اینجا هیچکس رو درست و حسابی نمیشه دید...

کاش...

*اصبنا بک یا حبیب قلوبنا فما اعظم المصيبة...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:14  توسط شب  | 

نیمدونی چقدر قشنگه وقتی آدم میفهمه که آدمه

یعنی خدا اونو آدم آفریده

یعنی خدا اونو آفریده تا با خدا حرف بزنه...تا...

وقتی میفهمی که هیچی از خودت نداری...حتی خودتو هم از خودت نداری..........

وقتی می فهمی که دستات هم وقتی حرکت میکنن خدا حرکتشون میده...

وقتی که لا حول و لا قوت الا بالله

...

*اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:2  توسط شب  |