رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی
و علی والدی
و ان اعمل صالحا ترضاه
و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین
النباء العظیم
رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی
و علی والدی
و ان اعمل صالحا ترضاه
و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین
دست و پا می زند...
با تمام وجود دست و پا می زند
به خود می پیچد...
انگار می خواهد چیزی را که آن تو گیر افتاده با تمام وجودش رها کند...
فریاد می زند
خسته می شود
آرام می شود
یادش می آید و دوباره ...
...کار هر شبش شده...بوده...خواهد بود
اول تکه تکه می شود
بعد ریز ریز
و در انتها ناپدید...
حبه قند آب را تغییر می دهد. اصلا با او یکی می شود...
در جایی خواندم که پرسیدند علامت اینکه کسی من را دوست دارد چیست؟
فرمودند به دلت رجوع کن... اگر تو او را دوست داری او هم تو را دوست دارد.
حبه قند آب را دوست دارد
آب هم حبه قند را...
مثل حبه قندی شدم که در آب افتاده است...
مبارک باشد
ابراهیم (ع) ...
با خودم می گویم : تو به قربانگاه چه آورده ای...
پ.ن.عصر همانروز:
از صبح به قربانی فکر می کنم
قربانی باید بهترین باشد...می گردم
هرچه می گردم دست خالی تر برمی گردم...
پ.ن. ۸۷.۹.۲۴
اولین چیزی که به ذهنم رسید حکما قربانی کردن هواهای نفسانی بود اما قربانی باید بهترین باشد...
یعنی بهترین چیزی که می توانم سر ببرم هوا های نفسانی است؟!!!
بعدا از ان کلی فکر کردم تا به دل رسیدم... انگار با ارزش ترین چیزی است که دارم
اما مشکل اینجاست که قربانی باید طیب (گوارا و پاک و پاکیزه و خوشبو) باشد
اینجاست که با خودم گفتم : تو اصلا شایستگی قربانی کردن نداری
او می تواند قربانی کند که حیات طیب داشته باشد...
برو دلت را طیب کن بعد بیا...
چقدر گران...
سخته که آدم ِ بی درد انتظار درد کشیدن رو بکشه...
سخته که آدم آهنی انتظار بکشه...سسخته
و می گفت : و انتظار همچنان من را می کشید و من انتظار همچنان را...
گاهی انقدر گذشته ام به آینده ام پیوند می خورد که انگاری از اول آینده برای گذشته نوشته شده بود...
۱۱.۹.۸۷ پ.ن. این روزها خط بالا مدام تکرار می شود