تبليغاتX
خبر بزرگ

خبر بزرگ

النباء العظیم

فتبسم ضاحکا من قولها و قال

رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی

و علی والدی

و ان اعمل صالحا ترضاه

و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین ﴿20﴾

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:25  توسط شب  | 

تخففوا تلحقوا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:54  توسط شب  | 

به دنیا که می آید گریه می کند

دست و پا می زند...

با تمام وجود دست و پا می زند

به خود می پیچد...

انگار می خواهد چیزی را که آن تو گیر افتاده با تمام وجودش رها کند...

فریاد می زند

خسته می شود

آرام می شود

یادش می آید و دوباره ...

...کار هر شبش شده...بوده...خواهد بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:51  توسط شب  | 

مثل حبه قندی شدم که در آب افتاده است...

اول تکه تکه می شود

بعد ریز ریز

و در انتها ناپدید...

حبه قند آب را تغییر می دهد. اصلا با او یکی می شود...

در جایی خواندم که پرسیدند علامت اینکه کسی من را دوست دارد چیست؟

فرمودند به دلت رجوع کن... اگر تو او را دوست داری او هم تو را دوست دارد.

حبه قند آب را دوست دارد

آب هم حبه قند را...

مثل حبه قندی شدم که در آب افتاده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 18:30  توسط شب  | 

عید قربان است...

مبارک باشد

ابراهیم (ع) ...

با خودم می گویم : تو به قربانگاه چه آورده ای...

پ.ن.عصر همانروز:

از صبح به قربانی فکر می کنم

قربانی باید بهترین باشد...می گردم

هرچه می گردم دست خالی تر برمی گردم...

پ.ن. ۸۷.۹.۲۴

اولین چیزی که به ذهنم رسید حکما قربانی کردن هواهای نفسانی بود اما قربانی باید بهترین باشد...

یعنی بهترین چیزی که می توانم سر ببرم هوا های نفسانی است؟!!!

بعدا از ان کلی فکر کردم تا به دل رسیدم... انگار با ارزش ترین چیزی است که دارم

اما مشکل اینجاست که قربانی باید طیب (گوارا و پاک و پاکیزه و خوشبو) باشد

اینجاست که با خودم گفتم : تو اصلا شایستگی قربانی کردن نداری

او می تواند قربانی کند که حیات طیب داشته باشد...

برو دلت را طیب کن بعد بیا...

چقدر گران...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 6:32  توسط شب  | 

سخته که آدم انتظار آدم شدنو بکشه

سخته که آدم ِ بی درد انتظار درد کشیدن رو بکشه...

سخته که آدم آهنی انتظار بکشه...سسخته

و می گفت : و انتظار همچنان من را می کشید و من انتظار همچنان را...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:34  توسط شب  | 

و یرزقه من حیث لا یحتسب...رزقش می دهد از جایی که حسابش را نمی کند.

گاهی انقدر گذشته ام به آینده ام پیوند می خورد که انگاری از اول آینده برای گذشته نوشته شده بود...

۱۱.۹.۸۷ پ.ن. این روزها خط بالا مدام تکرار می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:31  توسط شب  |