تبليغاتX
خبر بزرگ

خبر بزرگ

النباء العظیم

این کنت..یاولی المومنین

یا غایت امال العارفین

یا غیاث المثتغیثین

یا حبیب قلوب الصادقین

و یا اله العالمین

افتراک سبحانک یا الهی و بحمدک

تسمع فیها صوت عبد مسلم

سجن فیها بمخالفته

و ذاق طعم عذابها بمعصیته

و حبس بین اطباقها بجرمه و جریرته

و هو یضج الیک

ضجیج مومل لرحمتک

و ینادیک بلسان اهل توحیدک

و یتوسل الیک بربوبیتک

یا مولای

فکیف یبقی فی العذاب

و هو یرجوا ما سلف من حلمک

ام کیف تولمه النار

و هو یأمل فضلک و رحمتک

ام کیف یحرقه لهیبها

و انت تسمع صوته

و تری مکانه

ام کیف یشتمل علیه زفیرها

و انت تعلم ضعفه

ام کیف یتقلقل بین اطباقها

و انت تعلم صدقه

ام کیف تزجره زبانیتها

و هو ینادیک

یا ربه

ام کیف یرجوا فضلک فی عتقه منها

فتترکه فیها

هیهات

ما ذلک الظن بک

و لا المعروف من فضلک

و لا مشبه لما عاملت به الموحدین من برک و احسانک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:36  توسط شب  | 

عاشقي مثل سوختن چوب است . اگر چوب تر باشد ،‌دود دارد . دير مي سوزد . گرمايش كمتر است . و شيدايي مانند همان دود سوختن چوب تر است . رسوا ميكند . چشم را مي سوزاند .

اما اگر چوب خشك باشد و سالهاي سال روي هم مانده باشد ،‌مثل يك نارنجك ضامن كشيده است . تا به خودت بيايي همه اش گر مي گيرد .

شيدايي ،‌حاصل عاشقي دل هاي خام است . مثل يك پرنده وحشي كه توي قفس بيندازيش . آهني بودن ميله ها را نمي فهمد . سر به ديوار مي كوبد . ناله ميزند . اما آنكه عقلش عاشق شده باشد ،خودش را به اين سادگي خرج نمي كند . مي گذارد به وقتش . آرام آرام مي رسد . و وقتي سيب رسيد خودش مي افتد .

همش اینجاست

پی نوشت : حالا حکمتش را فهمیدم که چرا بعد از سالها آدم عاشق را دوباره عاشق می کنی. چقدر آن اولین بار می سوختم و دود هوا می کردم و دودم جار میزد بی آنکه بخواهم و همه فهمیدند که سید را دوست دارم و دودم چشمهای سید را سوزاند بی آنکه بخواهم و... اما حالا فقط روی هم انبار می شوم. روی هم انبار می شوم تا کی بخواهی به آتشم بکشی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:3  توسط شب  | 

با آن شیطنت های بچه گانه تا به خانه سه طبقه مادر بزرگ می رسیدیم،

در مدت کمتر از 5 دقیقه کل سه طبقه را گشته بودیم و همه چیز را بررسی کرده بودیم.

7-8 سالم بود.

خواب دیدم که دارم از آخرین پله های منتهی به طبقه سوم بالا می روم.

پسر خاله که من را دید، دوید سمت کمد سفید بزرگه و کاغذی را از آن در آورد.

هنوز دم در بودم که آن را به من نشان داد.

کاریکاتور داییم بود که به شکل گلابی کله اش را کشیده بودند.

پسر داییم گفت این را وقتی نمایشگاه کتاب رفته بودند یک نفر از داییم کشیده.

حدود 10 سالم بود.

داشتم از آخرین پله های منتهی به طبقه سوم بالا می رفتم.

پسر خالم که من را دید دوید سمت کمد سفید بزرگه و کاغذی را از آن در آورد.

هنوز دم در بودم که آن را به من نشان داد.

کاریکاتور داییم بود که به شکل گلابی کله اش را کشیده بودند.

پسر داییم گفت این را وقتی نمایشگاه کتاب رفته بودند یک نفر از داییم کشیده.

از آن موقع گذشته و حال و آینده بگویی نگویی یک طوریشون شد...


پ.ن. گاهی که برای اولین بار وارد جایی می شوم، آنجا به شدت آشنا می زند. انگار قبلا آنجا بودم. و بعضی اوقات حرف هایی که آنجا رد و بدل می شود به شدت آشنا تر.. انگار قبلا همانجا بودم.

پ.ن.2: اینجا را هم ببینید بد نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:28  توسط شب  | 

آنروز ها از تهیدستان برایم می گفتی..

می خواهم برایت از کودکان گمشده بگویم

از آن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:28  توسط شب  | 

سلام بوبن

دستم را گرفتی تادر کنار پنجره در کنار هم به همهمه ی جهان گوش کنیم. به همهمه ی طلا و همهمه ی شمشیر و همهمه ی نیایش. کسانی که پشیزهایشان را در پشت پرده ای ضخیم می شمردند. کسانی که در سردابه ی کاخهایشان شرابی سیاه می انداختند و کسانی که در زیر نور فرشتگان نجوا می کردند. سوداگران و جنگاوران و دین یاوران.

گفتی که این سه گروه قرن سیزدهم را میان خود تقسیم کرده بودند. و طبقه ی دیگری هم بود که در سایه قرار داشت و چنان در خود فرو رفته بود که هیچ نوری هرگز نمی تواست بر آن پرتو افکند.

گفتی این طبقه ماده خام آن سه گروه دیگر را تشکیل می دهد. سوداگران رنجبران مورد نیازشان را در آن می جویند. جنگاوران برای تازه نفس ساختن سپاهشان از آن سرباز می گیرند. دین یاوران روح های دلپسندشان را در آن می بویند. سه گروه یاد شده آرزو دارند که به پاداش کار خویش، به ثروت و افتخار و رستگاری رسند.

گفتی که اما این طبقه هیچ آرزویی در سر ندارد، حتی گذر زمان، حتی فرو خفتن درد. این همان طبقه تهیدستان است که متعلق به قرن سیزدهم و بیستم و تمامی قرون و اعصار است. همانقدر دیرینه است که خدا، همانقدر خاموش که خدا، همانقدر در دیرینگی و خاموشی خود گم شده است که خدا.

می گفتی و من آرام در کنارت می گریستم. می گریستم به حال خودم که ..

که ..

ربثردبثبثرذتنثصرهثردمثنردثصذرثاردثادرمدبدربردبنیدربنبثدنردبئدرب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:57  توسط شب  | 

گفتند که معمولا ولی خدا در میان مردم پنهان است

که لقمان ولی خدا بود

که انقدر لقمان حرفهایش حکیمانه بود که بخشی از قرآن اصلا به حرف های او با پسرش اختصاص یافته

که لقمان برده بود با اینکه ولی خدا بود

اما لقمان از اول برده نبود

روزی لقمان در شهر می گذشت

آدمی آمد و گفت به من کمک کنید

لقمان گفت که هیچ ندارم

آن فرد اصرار کرد

لقمان هیچ نداشت واقعا هیچ نداشت

آن فرد گفت : تو را به وجه الله قسم می دهم به من کمک کنی

قسم گران بود

لقمان بی درنگ دستش را گرفت و به بازار رفتند

لقمان فریاد می کرد که مردم من تا کنون آزاد بودم. من را بخرید.  من می خواهم برده باشم.

پولش را به آن فرد دادند

 ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 16:43  توسط شب  | 

اگر مي تواني در جايگاهي باشي كه نه بشناسي و نه شناخته شوي باش..

شناختم.

حتما چيزي بود كه گفته بود نشناس..

وقتي مي شناسي پاگير مي شوي

و مي گفت نشناس و شناخته نشو تا .

شناختم و گير افتادم

ديگر روان نشدم

تنها دور ميزنم

دور مي زنم دور مي زنم دور مي زنم

و من عرف عشق ...

و كسي كه شناخت عاشق شد..

پي نوشت : درد بي درمان شده شناختن و چقدر خدا زيبايي آفريده و چقدر زيبايي آفريده و چقدر زيبايي آفريده و جقدر زيبايي آفريده و چقدر زيبايي آفريده و چقدر ... لا تحصوها لا تحصو ها لا تحصوها لا تحصوها لا تحصو ها لا تحصوها لا تحصوها لا تحصوها لا تحصو ها مي دانم خدا كه نمي توانم اما...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:59  توسط شب  | 

من کی دایره شدم

مدت ها بود که فکر می کردم مربعم

کی دایره شدم که خودم نفهمیدم

مدت ها بود که دایره بودم

گفت با دایره و مربع و مثلث آدم بکش

اگر زور نبود همش دایره می شد آخر سر شد 9 دایره

و 6 مربع و 0 مثلث!

مثلث را دوست نداشتم با آن تیزی ...

فکر می کردم خیلی مربعم! حالا که فکرش را می کنم

از همان اولش هم دایره بودم از همان جا که

اول را فهمیدم

از همان وقت که مثل سنگی افتادم توی

آب و هی قل خوردم و قل قلی شدم دایره

شدم

از همان وقتی که مثل سیارکی به دام خورشید افتادم

و هی دورش چرخیدم دایره شدم

از همان وقت ها! حالا که فکرش را می کنم دایره ها

چقدر زود همدیگر را پیدا می کنند وقتی به دام خورشید

می افتند. اما همیشه دایره ها با هم فاصله دارند

وقتی دور خورشید می چرخند... فاصله دارند ..


و زمین چهار ملیارد و اندی سال است که در دام خورشید افتاده

و در فاصله چند ملیون کیلومتری به دورش می چرخد می چرخد می چرخد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:17  توسط شب  | 

والعصر

ان الانسان لفی خسر

الا الذین امنوا و عملوا الصالحات

و تواصوا بالحق

و تواصوا بالصبر




و ما لکم لا تقتلون فی سبیل الله والمستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریت الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا واجعل لنا من لدنک نصیرا (76)

شما را چه شده که در راه خدا و مستضعفین از مردان و زنان و کودکانی که می گویند پروردگارا ما را از این قریه که اهلش ظالمند خارج کن و از جانب خودت برایمان ولی قرار بده و از جانب خودت برایمان نصیر قرار بده قتال نمی کنید؟ (76)

...

گاهی می شود که در گوشه ای آنقدر بر مردمانی سخت می گذرد که تنها می خواهند از آن ویرانه خارج شوند، اما ظالمها نمی خواهند.. اگر آنها نباشند که ظالمها بر آنها بتازند که دیگر ...
به آنجا می رسد که باید و باید ظلم ببینینند و راه دیگری ندارند و حتی نمی توانند خارج شوند..

و در این زمانه که هرچیزی جای چیز دیگری را گرفته هزارها لب گود نشسته اند و بر سر اینکه چه چیز را به نفع خودشان مصادره کنند مانند لاشخورها به جان هم می افتند.. افتاده اند.

اما ... ..اما بودند در این تاریخ آنهایی که از زمان خودشان انقدر بزرگتر شدند که اهل زمان هر چه کردند نتوانستند آنها را به بند حرف ها و دروغهایشان بکشند

نتوانستند اعمالشان را مصادره کنند

نه تنها در زمانشان که تا ابد هم نمی توانند ...

ان ابراهیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 19:18  توسط شب  | 

السلام علیک یا اباعبدلله..

... ... ...

چشم های پیرمرد بیست و هشت ساله همیشه مرطوب بود..
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 5:38  توسط شب  | 

قال الصادق : الحزن من شعار العارفین لکثرت واردات الغیب علی اسرارهم*

ابا عبدلله فرمود : حزن از شعار عارفین است که بخاطر کثرت واردات غیبی بر اسرارشان ایجاد شده

و طول مباهاتهم تحت سر الکبریاء

...

و المحزون ظاهره قبض و باطنه بسط

و محزون ظاهرش بند است و باطنش گشایش

یعیش مع الخلق عیش المرضی

کنار مردم به زندگی مریضانه می چرخد

و مع الله عیش القربی

و همراه خدا به زندگی قریبانه

و المحزون غیر المتفکر

و محزون غیر از متفکر است

لان المتفکر متکلف

چرا که متفکر در تکلف است

و المحزون مطبوع

و محزون طبیعتش این است

و الحزن یبدو من الباطن

و حزن از درون سر چشمه می گیرد

و الفکر یبدو من رویت المحدثات

و فکر از دیدن وقایع بیرونی شروع می شود

و بینهما فرق

و بین آنها فرق است

قال الله عز و جل فی قصت یعقوب:

خدای عز و جل در داستان یعقوب فرمود:

انما اشکو بثی و حزنی الی الله

فقط شکایت بث و حزنم را به خدا می برم

و اعلم من الله ما لا تعلمون

و از خدا جیزی را مدانم که نمی دانید

...

و یمین الحزن الانکسار

و سمت راست حزن خرد شدن است

و شماله الصمت

و سمت چپش خاموشی

و الحزن یختص به العارفون لله تعالی

و حزن مخصوص شده به عارفین خدای تعالی

و التفکر یشترک فیه الخاص و العام

و تفکر بین خاص و عام مشترک است

و لو حجب الحزن عن قلوب العارفین ساعت لاستغاثوا

و اگر حزن لحظه ای از قلوب عارفین گرفته شود به استغاثه می افتند

و لو وضع فی قلوب غیرهم لاستنکروه

و اگر در قلوب غیرشان بیفتد قطعا پسش می زنند

فالحزن اول ثانیه الامن والبشارت

و حزن اولی است که دومش امن و بشارت است

و التفکر ثان اوله تصحیح الایمان و  ثالثه الافتقار الی الله بطلب انجات

و تفکر دومی است که اولش تصحیح ایمان بوده و سومش افتقار به خدا در طلب نجات است

و الحزین متفکر

و حزین متفکر است

و المتفکر معتبر

و متفکر عبرت گیرنده است

و لکل واحد منهما حال و علم و طریق و علم و مشرب

و برای هر یک از آنها حالی و علمی و طریقی و علمی و مشربی است

*ترجمه دست و پا شکسته است و امانت را رعایت نکرده اما چاره ای نبود شاید و در جایی که هیچ راهی نداشته ترجمه نشده و لغت عینا آمده جایی هم که مترجم لنگ می انداخته ... آمده

... ... ...

و فرمود چیزی را از خدا می دانم که نمی دانید

خدا هم فرموده بود چیزی را می دانم که نمی دانید

... ... ...

یعقوب(ع) در فراق یوسف (ع) می سوختند و آب می شدند و ...

انگار حزن اگر غم فراق نباشد غم فراق حزن هست

... ... ...

شکایت می کردند به خدا

اللهم انا نشکوا الیک..

... ... ...

حزن شیرین است برای اهلش فقط

... ... ...

حزن را راحت نمی دهند

باید برایش بجنگی

برایش بجنگی...

... ... ...

محرم حزن خداست و بس

... ... ...

حزین بر دهانش مهری خورده...

خاموش است

... ... ...

حزین آسیاب می شود...خرد خرد خرد

... ... ...

حزین را امن است و بشارت

امن...

بشارت...


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:48  توسط شب  | 

می ترسیدم این زخم کهنه سر باز کند.

زخمی عمیق تر جایش را گرفت...

زخم کهنه سر باز کرد..

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 8:34  توسط شب  | 

انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی 13
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 5:37  توسط شب  | 

و توبوا الی الله جمیعا ایه المومنون

لعلکم تفلحون

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:48  توسط شب  |