از عشق و سایه ها (ایزابل آلنده)
گاهی خدا به آدم این موقعیت را می دهد که در هنگامی که یک رفتار و وضعیتی را به خود گرفته، در همان حال و همزمان به شکل یک قاضی ِ منصف به رفتار و وضعیتش بنگرد:
مثل آنروزی که حدود شش سال پش در برخورد با حجت، هم داشتم بزرگ منشی می کردم و هم خودم را می دیدم که بزرگ منشی می کنم. آن لحظه بود که یک احساس خاصی بهم دست داد... یکجور احساس گندیدگی... احساس اشمئزاز از خودمی که در آن وضعیت بود... بعد از آن دیگر به رفتار بزرگ منشانه با دیگران بر نگشتم.......
تا بحال دوبار دچار احساسی شدم که بهترین لغت برایش شاید "دلباختگی" باشد. اولی بر می گردد به 5 اسفند سال 1380 یا بگویی مهر 80 کلید خورده بود و دومی به آذر 1387 یا بگویی مهر سال 87 کلید خورده بود... این وضعیت را نمی توانم توضیح دهم. از فضایی حرف می زنم که کتاب "دلباختگی" نوشته کریستیان بوبَن ترجمه ی خانم مهوش قیومی به خوبی تصویرش کرده است.
غرض اینکه مدتی است که هنگامی که این احساس را تجربه می کنم همزمان کنار خودم قاضی می شوم. یک قاضی منصف. چیزی که یک دلباخته نمی تواند باشد...
چیزی که اتفاق می افتد عجیب است. چیزی که اتفاق می افتد جالب است. همزمان عقل و عشق را کنار هم تجربه کردن احساس جالبی دارد... به هر کدام که میدان می دهی شاهانه جولان می دهد... اما گویا تفاوتی میانشان هست... به عقل که میدان می دهی پشت دروازه ی دل متوقف می شود اما به عشق که میدان می دهی به تمام زوایا و گوشه های ذهن و جسم و روح نفوذ می کند...
*
طرفهای ده سالگی دیکته خوب نمی نوشتم. اصلا همین دیکته بود که سال اول دبستان بخاطر اینکه 19 شدم هیچ وقت معدلم بیست نشد!! یادم هست در آن حال و احوال یک کتاب جالبی دیدم که روی جلدش نوشته بود :
زمصتان،زمسطان،ضمسطان،ظمصطان،زمصطان،...
کتاب را خریدم... خیلی کتاب قشنگی بود. یک فصل داشت که شاید حدود 1000 اسم ایرانی داشت. از روی علاقه اسم ها را می خواندم. به اسم "سحر" که رسیدم احساس خاصی داشتم. آهنگ خاصی داشت. املایش هم زیبا بود! شکل دیگری هم دوستش نداشتم مثل سهر یا صحر و یا صهر...!! جالب که تا بحال کسی با نام سحر در زندگی من نبوده. اما این اسم را خیلی دوست داشتم. حالا دارم یک چیز هایی از ماهیت عشق یک چیز هایی درک می کنم. معشوق یک جورهایی در هماهنگی کامل با عاشق است. مثل آن نام سحر که بی هیچ پیش و پس زمینه ای با روح من کاملا سازگار بود... آنهم در حدودهای 9 سالگی!! الان که این احساس دلباختگی را برای بار دوم نرم نرمک می چشم، متوجه هماهنگی های عجیب و باور نکردنی آن با هفت سال پیش می شوم. چشم ها همان چشمهاست انگار. نگاه ها انگار همان هاست انگار! خنده ها همان هاست... آنقدر به هم شبیه است که در خواب گاهی یکی را به جای دیگری می بینم!!! وقتی که میبینمشان انگار دل هرّی میریزد پایین. مثل وقت هایی که آدم از ته دل می ترسد! نه... بدتر... خیلی شدید تر می افتد... بعد ضرب می گیرد... چه احساس سرخوشی است.. می شوم عینهو یک برّه! گوش می شوم و چشم. نگاه می شوم و نگاه ...
شادی کنید شادی...
دیروز بعد از شش ماه رفتم سراغ آبرنگ.
قسمت های سفید آبرنگ بدجوری سحرم میکنه
توی آبرنگ سفید رنگ نداره درواقع جایی که رنگش نکنی سفیده
سفید بی رنگه
بی رنگ و درخشان
به هشت نه سال پیش
دلم بدجوری هوای آبرنگ کرده... نقاشی های آبرنگ خیلی لطیفه...
دلم میخواد ساعت ها به ستاره ها خیره بشم... ستاره ها...
