تبليغاتX
خبر بزرگ

خبر بزرگ

النباء العظیم

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم

...

گفت یعنی چیزی یا کسی را دوست داری ولی نمی خواهی نزدیکش شوی..

شاهد:

حاشا که من به موسم ِ گل ترک ِ می کنم

من لاف ِ عقل می زنم این کار کی کنم

مطرب کجاست تا همه محصول ِ زهد و علم

در کار بانگ بر بط و آواز ِ نی کنم

از قیل و قال ِ مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس کی کنم

از نامه ی ِ سیاه نترسم که روز حشر

با فیض ِ لطف ِ او صد از این نامه طی کنم

کو پیک ِ صبح تا گله های ِ شب فراق

با آن خجسته طالع ِ فرخنده پی کنم

این جان ِ عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم ِ وی کنم


هر چه دست و پا می زنم که به مدد عقل فردی و جمعی و ... بگویم اتفاقی نیفتاده وقتی که اتفاقی افتاده خوب افتاده!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:45  توسط شب  | 

چشم که باز می کنی تا چشم کار می کند در گوشه گوشه ی دنیا از اینجا تا ...

خون میریزند - فساد می کنند

خون میریزند - فساد می کنند

خون میریزند - فساد می کنند

خون میریزند - فساد می کنند

خون می ریزند - فساد...

.

.

.

قالو اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک

قال انی اعلم ما لا تعلمون

..

گفتند ایا کسی را در ان قرار می دهی که در آن فساد کند و خون بریزد در حالی که ما به حمدت تسبیح می گئییم و تو را تقدیس می کنیم؟

گفت: چیزی را می دانم که نمی دانید...

خدا یا چیزی را می دانی که نمی دانستند.

اینهمه مدت که فکر کردم امدم اینجا که چه

تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که انگار امدم تا چیزی را بفهمم

چیزی که جز با عبور از این دنیا

جز با درد و رنج

جز با صبر

صبر

صبر

نمی شود فهمید..

یا ایها الانسان

انک کادح الی ربک کدحا فملقیه

ای انسان

با رنج و چه رنجی به سوی پروردگارت می شتابی پس ملاقاتش خواهی کرد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 15:7  توسط شب  | 

بحول الله و قوته اقوم و اقعد : به حول و قوه الهی می ایستم و می نشینم..

"وقت تقصیر" کتابی است که با فورانی از خشم و شهوت و عشق آغاز می شود و در سایه ای از سکوت و نجوا آرام می گیرد...روایت می کند آنچه را كه روایت نمی شود. می گوید آنچه را شنیده نمی شود تا بشنوند آنها که ناشنیده ها را خود قبلا شنیده اند..

گفته بودم که گاهی انقدر گذشته ام به آینده ام پیوند می خورد كه انگار از اول آینده برای گذشته نوشته شده بود...آینده برای گذشته نوشته شده بود و من جایی بودم میان آینده و گذشته. جایی به باریکی پل صراط.. به باريكي خطی كه در هندسه تعریف مي كنند. به باریکی صفر ممیز بینهایت صفری که ته آن يك گذاشته اند و این یعنی كه هستم اما نیستم!

پ.ن. در ریاضی ثابت مي كنند که صفر ممیز بینهایت صفری که ته آن یک گذاشته اند با دقت بینهایت خوبی همان صفر است..

«شب عاشقان بي دل چه شب دراز باشد.....به كجا رود كبوتر كه اسير باز باشد.»

«ما هیچ وقت هیچ جایی نمی رویم. به سمت حوادث نمی رویم. حتی همین الان در حرکت نیستیم. در سفر نیستیم. چون سر جایمان سخت ایستاده ایم. این زمان است که دارد به سمت ما می آید و از ما می گذرد و از پشت ما دور می شود. و وقایع همراه چرخش زمان به ما برخورد می کند و ما را عارض خودش می كند. به دردهایی مبتلا می کند كه خودش مبتلاست. ما الان آدم نیستیم. راه و روش یک جور زندگی کردن هستیم. برای همین است كه این بلاها سرمان می آید.» می خواهند بقیه یاد نگیرند. هر کداممان یک راه زنده زندگی هستیم. و زمان با ما چنین نکرده با این راه چنین کرده. ما نه در آمدن وقایع و نه در رفتنشان هیچ دستی نداریم. تنها کاری که از دستمان بر می آید سکوت و تحمل است. صبر تنها قبیله ماست. و خشنودی تنها سلاح ما.» وقت تقصیر (محمد رضا کاتب)

انگار راه و رسم حقیقی انتظار کشیدن اینگونه بوده: پیش بینی هیچ چیز را نکردن ــ مگر آنچه پیش بینی نکردنی است. انتظار هیچ چیز را نداشتن ــ مگر آنچه انتظار نداشتنی است. این دانش از دور دستها به من رسیده. دانشی که به واقع دانش نیست ــ بلکه اطمینان زمزمه و نغمه است. دانشی که از تنها استادی که داشته ام به من رسیده: یک درخت.  (رفیق اعلی ــ کتاب سوم: ستایش هیچ : کریستیان بوبن)

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:58  توسط شب  |