تبليغاتX
خبر بزرگ

خبر بزرگ

النباء العظیم

آن حادثه كوبنده ( 1) .

و چه كوبنده عظيمي ؟ ! ( 2) .

و تو نمي‏داني كه كوبنده چيست ؟ ( 3) .

روزي است كه مردم چون ملخ فراري رويهم مي‏ريزند ( 4) .

و كوهها چون پشم رنگارنگ حلاجي شده مي‏گردد ( 5)

 يوم يكون الناس كالفراش المبثوث

يوم ظرفي است متعلق به مقدري از قبيل بياد آر ، مي‏آيد ، و از اين قبيل ، و خلاصه معناي آن اين است كه : بياد آر روزي را كه و يا مي‏آيد روزي كه .

و كلمه فراش به طوري كه از فراء نقل شده به معناي ملخي است كه زمين را فرش كند ، يعني روي گرده هم سوار شده باشند ، پس فراش به معناي غوغاي ملخ است .

در اينكه چرا مردم روز قيامت را به فراش تشبيه كرد ؟ گفته‏اند : براي اين است كه فراش وقتي جست و خيز مي‏كند نقطه معلومي را در نظر نمي‏گيرد ، مانند مرغان ، و به طرف معيني نمي‏پرد ، بلكه بدون جهت پرواز مي‏كند ، مردم نيز در روز قيامت چنين حالتي دارند ، وقتي از قبورشان سر بر مي‏آورند آنچنان ترس و فزع از همه جهات احاطه‏شان مي‏كند كه بي‏اختيار و بي هدف به راه مي‏افتند ...

و كلمه مبثوث از ماده بث است ، كه به معناي تفرقه است ، و فراش مبثوث يعني ملخ‏هاي متفرق .

پ.ن. آن روز می آید...می آید...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:44  توسط شب  | 

گاهی وقت ها که در شکم هم شک می کنم، می مانم معلق این وسط. برزخ...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. ولی وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا نمی کند، نه دلش به بقیه آدرس قرص می شود نه می فهمد خودش درست آدرس یابی می کند یا نه.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا نمی کند، نه دلش به بقیه آدرس قرص می شود نه می فهمد خودش درست آدرس یابی می کند یا نه.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی داند باید از مسیر لذت ببرد یا از مقصد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند دلش هوس کباب می کند و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا می کند، دوست دارد چند ساعت کنار درخت بخوابد و نه تنها دلش به بقیه آدرس قرص نمی شود که در می ماند که آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را از آدم درستی گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که آدرس گفته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. اسم خانه را درست یاد ندارد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند یادش از کبابی می آید و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را که پیدا می کند آن را یادش می آید، اما شک دارد که بقیه آدرس را یادش می آید یا نه؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. ولی وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را از آدم درستی گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که آدرس گفته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی داند باید از مسیر لذت ببرد یا از مقصد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند دلش هوس کباب می کند و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا می کند، دوست دارد چند ساعت کنار درخت بخوابد و نه تنها دلش به بقیه آدرس قرص نمی شود که در می ماند که آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. اسم خانه را درست یاد ندارد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند یادش از کبابی می آید و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را که پیدا می کند آن را یادش می آید، اما شک دارد که بقیه آدرس را یادش می آید یا نه؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است.همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:8  توسط شب  | 

گاهی که بعضی تکه های خودم را می گذارم کنار هم تازه می فهمم که این تکه های ظاهرا بی ربط، تکه هایی از یک پازل بزرگ هستند. پازلی که هنوز کامل نشده تا بفهمم کلش یعنی چی اما ارتباط این تکه ها را می فهمم. می فهمم که این تکه ها به هم جفت می شوند.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. ولی وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود.

پ.ن. البته یکم پیچیده تر! مشکل اینجاست که تکه های پازل را در طول زمان می دهند، همه را با هم نمی دهند! انگار که آدرس را تکه تکه، یکی از وسط، یکی از آخر به آدم بدهند. شاید هم من یکی از وسط، یکی از آخر می فهمم. به هر حال توی نتیجه فرقی نمی کنه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:25  توسط شب  | 

10 شِی بده آاااش، به همین خیال باش

2 زارر بده آاااش، به همین خیال باش

50 تومن بده آاااش، به همین خیال باش

پ.ن.کسی که حساب کرده سه صفر از اول پول ملی بردارند خیلی حسابش دقیق بوده چون 10 شِی معادل نیم ریال بوده و اگه سه صفر از اول 50 تومن یا 500 ریال برداریم می مونه نیم ریال!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:0  توسط شب  | 

جلوي خانه ي ما يك تركيبي از سرسره و تاب هست كه گاهي بچه هاي مهد كودك مي آيند آنجا حسابي گرد و خاك مي كنند. به معناي واقعي كلمه Chaos‌ يا آشوب بين اونها حكم فرماست.

يك بار دو تا دختر 4-5 ساله كه با هم انگار آشنايي قبلي داشتند تاب رو قبضه كرده بودند:

يكي تاب مي داد.

يكي تاب مي خورد.

اونيكي تاب ميداد.

اونيكي تاب مي خورد.

چيزي كه از همه جالب تر بود اين بود كه:

يكي از اونها به طبيعت ياد گرفته بود چطوري بايد تاب خورد: پاهايش را به موقع عقب و جلو مي كرد و بخاطر جابجا شدن مركز جرمش اتلاف نوسان جبران ميشد و مي توانست تا ابد تاب بخورد.

اونيكي به طبيعت ياد گرفته بود چطوري بايد تاب داد: سر جايش ايستاده بود و به محض رسيدن تاب به بالاترين نقطه يك ضربه ي آني به آن ميزد.

اولي وقتي مي خواست تاب بدهد، بي نظم تاب ميداد و كار خراب ميشد.

دومي وقتي ميخواست تاب بخورد پاهايش را تكان نميداد و زود تاب مي ايستاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:4  توسط شب  | 

هیچ کسی بهتر از خود آدم نمیتونه خودشو بزنه اگر شک دارید امتحان کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:16  توسط شب  | 

وقتی که دیدم چقدر نسبت به خودم قاضی ِ بی انصافی هستم، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 3:21  توسط شب  | 

چی میشه که 2+2=5 می شه ؟
گزینه 1: من دیوانه شدم وگر نه 2+2 =4
گزینه 2: من دیوانه بودم وگرنه 2+2 =5
گزینه 3: بستگی به شرایط داره گاهی 2+2=5 گاهی هم 2+2 =4
گزینه 4: همین الانش هم درست حساب نکردم نه 2+2=5 میشه و نه 2+2 =4
گزینه 5: اول بزار ببینیم دشمن چی میگه اگه میگه 2+2=5 خوب معلومه که 2+2 =4
اگر هم میگه 2+2=4 خوب معلومه که 2+2 =5
گزینه 6: وقتی دوست و دشمن دارن داد میزنن 2+2 =5 پس حتما 2+2 =5
گزینه 7: حساب کردن 2+2 یک هنر خاصی میخواد، کار هر کسی نیست این کارها به ما نیامده است.
گزینه 8: اصلا مشکل از وقتی شروع شد که افتادیم توی حساب کتاب، ول کن بابا 2+2 هر چند بشه چه فرقی به حال من و شما داره؟
گزینه 9: بعلت اینکه گزینه ها رو به وخامت می رود لزا از اضافه نمودن گزینه های بیشتر خودداری می شود
.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:20  توسط شب  | 

این روزها هر چه که حساب می کنم 5 = 2 + 2 میشه
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:21  توسط شب  | 

I Was Alone

I Am Alone

I Will be Alone

.

.

.

...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:36  توسط شب  | 

گفتم : بزرگترین محدودیتی که این دنیا داره اینه که توش جمع نقیضین محاله.

گفت: بیشتر توضیح بده

گفتم: یعنی می تونه عالمی باشه که توش جمع نقیضین محال نباشه

گفت: جمع نقیضین یعنی عدم و عدم نمیتونه باشه جمع نقیضین محاله!

گفتم: توی این عالم حرف شما درسته و من هم که محدود به جمع نقیضین محاله هستم چیزی راجع بهش نمی تونم بگم ولی توی عالمی که من ازش میگم خوب جمع نقیضین محال نیست!

گفت: یعنی توی اون عالم خدا می تونه سنگی خلق بکنه که نتونه برش داره؟

گفتم: طبق قوانین این عالم که جمع نقیضین محاله نه ولی طبق قوانین اون عالم که ازش میگم خوب من که تو اون عالم نیستم بتونم با قوانین اون عالم بگم مشکلی داره یا نه

گفت: یعنی چی؟ از یک چیز موهوم داری صحبت می کنی. یکم بیشتر تعریفش کن.

گفتنم: من هر تعریفی بگم این دنیاییه و محکوم به رعایت جمع نقیضین محال است و به خاطر همین نمیتونه چیز فراتر از خودشو که جمع نقیضین محال نیست رو ثابت کنه

گفت: وجود فراتره یا عدم؟ جمع نقیضین محال نیست عدمه

...

.....

...

.......

..

............

.........

..

....

.

بعد از یکساعت

گفت: یکم بیشتر توضیح بده

گفتم : بزرگترین محدودیتی که این دنیا داره اینه که توش جمع نقیضین محاله.

گفت: بیشتر توضیح بده

گفتم: یعنی می تونه عالمی باشه که توش جمع نقیضین محال نباشه

گفت: جمع نقیضین یعنی عدم و عدم نمیتونه باشه جمع نقیضین محاله!

.....

........

..

......

..

....

..

.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:58  توسط شب  |