من از "استفاده کردن" در مقابل "مصرف کردن" استفاده کردم. چون "استفاده
کردن" یک جوری معنی "فایده بردن" از مصرف رو میده. یعنی مصرفی که فایده
داشته باشه. مصرف می تونه بی فایده باشه موقعی که صرفا مصرف باشه.
من می تونم سیب رو مصرف کنم وقتی که اونو می خورم.
می تونم از اون "استفاده" کنم وقتی که بوش می کنم، یا وقتی که خوردنش
من رو یاد خاطره ای میندازه که دوستش دارم. یا وقتی که به یاد یک نفر که
دوستش دارم سیب رو می خورم چون اونم سیب دوست داره. یا وقتی که سیب، من رو
به یک ایده ی ناب برای یک نوشته ی ناب، برسونه. مثلا من می تونم با دیدن
سیب به این فکر کنم که توی اون سیب، دانه هایی هست. قراره که این دانه ها
از اون سیب ذره ذره بخورن تا رشد کنند و شکم سیب رو پاره کنند و یک درخت
سیبی درست کنند که ازش هزاران سیب در بیاد.
در همه موارد بالا یک جور "فعال بودن" در مقابل "انفعال" در مصرف به تنهایی هست.
توسعه یافتگی اون جوری که توی ذهن منه خیلی رابطه نزدیکی با اونچه که اریک فروم از مفهوم "بودن" در مقابل "داشتن" ازش یاد می کنه داره.*
خیلی بخوام سادش کنم، من اونقدری "توسعه یافته" شدم که "هستم".
"بودن" رو نمیشه "داشت".
"بودن" رو نمیشه "وزن" کرد. منظورم اینه که "ارزش" بودن رو نمیشه تعیین
کرد. بودن، ارزش پذیر نیست. اینه که میگم یا آدم یا هست و یا نیست، بهتر
بودن معنی نداره. بهتر بودن موقعی معنی داره که بیشتر بودن به هر مفهومی
معنی داشته باشه، که نداره.
بهترین خصوصیتی که برای بودن پیدا کردم اینه که نمیشه اون رو "معامله" کرد.
اساس یک "معامله" اینه که من می تونم، یک چیزی رو یا شرایطی رو که "ندارم"، با یک چیز دیگه یا شرایط دیگه عوض کنم و چیز یا شرایط جدیدی رو داشته باشم.
میشه بجای لغت "چیز" از "کالا" و بجای لغت "شرایط" از لغت "فعالیت" هم استفاده کرد.
در واقع یک "کالا" یا یک "فعالیت"، هم میتونه در راستای نبودن،مصرف بشه و هم می تونه در راستای بودن، استفاده بشه.
در مورد کالا از سیب صحبت کردم.
برای "فعالیت" هم می تونم یک مثال بزنم.
آدم می تونه راه بره و "نباشه". در این حالت، عمل "راه رفتن"، مهم
نیست. "راه رفتن" رو در این حالت میشه با "رانندگی کردن" معامله کرد. چون
هر دوتاش وسیله ای برای به مقصد رسیدنه. در این حالت میشه "بهتر" راه رفت.
مثلا اگر وقت تنگ باشه، بهتر راه رفتن یعنی تند تر رفتن.
اما وقتی که یک نوزاد برای اولین بار "راه میره"، راه میره و "هست"!
این راه رفتن با اون راه رفتن خیلی خیلی فرق میکنه. برای اون نوزاد، بهتر
راه رفتن معنی نداره!
مثل رابطه درس خوندن برای درس خوندن یا برای نمره، من اگر برای نمره
درس می خونم، درس برام مهم نیست. پس می تونم بجای درس خوندن، نمونه سوال
امتحانی پیدا کنم و نمره بیارم. این دو تا با هم قابل معامله هستند. یا می
تونم تقلب کنم و نمره بیارم. یا هر هزار راه دیگه ای که نمره اوردن داشته
باشه.
درس می خونم. اما نیستم.
آدم وقتی سیب می خوره، اگر سیب خوردن فقط مهم باشه، این خوردن، رو میشه با موز خوردن معامله کرد. اما اگه سیب رو برای این میخوره که اون کسی که دوست داره سیب دوست داره، دیگه نمیشه با موز خوردن معاملش کرد.
آدم اگر وقتی کانالی رو نگاه می کنه بتونه راحت کانلو عوض کنه، اون موقع اون آدم "نیست" و در حال مصرف کردنه. چون فیلمی رو با فیلم دیگه تونسته معامله کنه. فیلم باید آدم رو میخکوب کنه. آدم بره توی فیلم. با آدمهاش ارتباط برقرار کنه.
در واقع هر کاری که میشه به طریق دیگه ای انجام داد یا هر کالایی که میشه به جاش کالای دیگه ای مصرف کرد، منجر به نبودن میشه.
بودن یک جوری "منحصر بفرده".
شاید همونی که میگن "خودت باش" خود ِ منحصر به فرد ِت.
بودن "فرمول" نداره. حتی فرمول "شخصی" هم نداره. چون هر "فرمولی" رو میشه با یک "فرمول" دیگه "معامله کرد.
در واقع هر وقت آدم اسیر "فرمول" بشه دیگه نیست.**
فرمولی رفتار کردن درست مقابل خلاقانه رفتار کردنه.
خواب یکی از موارد واقعا اصیل از "بودن" ِ ! چون منحصر بفرده. قابل
معامله نیست. فرمول نداره. به طریق دیگه ای نمیشه انجامش داد. خلاقانه
هست. خیلی خیلی خواب بودن ِ اصیلیه!
بودن با شدن خیلی رابطه داره. بودن یعنی تحلیل کردن، عکس العمل نشون دادن در مقابل تغییرات محیط، ابراز احساسات ، فکر کردن و خلاقیت به خرج دادن و ...
............................
*کتاب داشتن یا بودن اثر اریک فروم
**فکرشو که میکنم جمله دوم که بلد شده همون جمله اولیه که بلد شده منتها با یک زبون دیگه، و این خیلی برای من ارزشمنده چون نشون میده به مفهوم خاصی فکر میکنم که مبهم نیست و وجود داره.
