تبليغاتX
خبر بزرگ

خبر بزرگ

النباء العظیم

"ز" درست میگه. در مطلبی که با عنوان "انسان توسعه یافته" نوشته بودم، بعضی مطالب گنگه. حتی برای خودم بعد از اینکه الان بعد از چند روز می خونمشون.

من از "استفاده کردن" در مقابل "مصرف کردن" استفاده کردم. چون "استفاده کردن" یک جوری معنی "فایده بردن" از مصرف رو میده. یعنی مصرفی که فایده داشته باشه. مصرف می تونه بی فایده باشه موقعی که صرفا مصرف باشه.

من می تونم سیب رو مصرف کنم وقتی که اونو می خورم.

می تونم از اون "استفاده" کنم وقتی که بوش می کنم، یا وقتی که خوردنش من رو یاد خاطره ای میندازه که دوستش دارم. یا وقتی که به یاد یک نفر که دوستش دارم سیب رو می خورم چون اونم سیب دوست داره. یا وقتی که سیب، من رو به یک ایده ی ناب برای یک نوشته ی ناب، برسونه. مثلا من می تونم با دیدن سیب به این فکر کنم که توی اون سیب، دانه هایی هست. قراره که این دانه ها از اون سیب ذره ذره بخورن تا رشد کنند و شکم سیب رو پاره کنند و یک درخت سیبی درست کنند که ازش هزاران سیب در بیاد.

در همه موارد بالا یک جور "فعال بودن" در مقابل "انفعال" در مصرف به تنهایی هست.

توسعه یافتگی اون جوری که توی ذهن منه خیلی رابطه نزدیکی با اونچه که اریک فروم از مفهوم "بودن" در مقابل "داشتن" ازش یاد می کنه داره.*

خیلی بخوام سادش کنم، من اونقدری "توسعه یافته" شدم که "هستم".

"بودن" رو نمیشه "داشت".

"بودن" رو نمیشه "وزن" کرد. منظورم اینه که "ارزش" بودن رو نمیشه تعیین کرد. بودن، ارزش پذیر نیست. اینه که میگم یا آدم یا هست و یا نیست، بهتر بودن معنی نداره. بهتر بودن موقعی معنی داره که بیشتر بودن به هر مفهومی معنی داشته باشه، که نداره.

بهترین خصوصیتی که برای بودن پیدا کردم اینه که نمیشه اون رو "معامله" کرد.

اساس یک "معامله" اینه که من می تونم، یک چیزی رو یا شرایطی رو که "ندارم"، با یک چیز دیگه یا شرایط دیگه عوض کنم و چیز یا شرایط جدیدی رو داشته باشم.

میشه بجای لغت "چیز" از "کالا" و بجای لغت "شرایط" از لغت "فعالیت" هم استفاده کرد.

در واقع یک "کالا" یا یک "فعالیت"، هم میتونه در راستای نبودن،مصرف بشه و هم می تونه در راستای بودن، استفاده بشه.

در مورد کالا از سیب صحبت کردم.

برای "فعالیت" هم می تونم یک مثال بزنم.

آدم می تونه راه بره و "نباشه". در این حالت، عمل "راه رفتن"، مهم نیست. "راه رفتن" رو در این حالت میشه با "رانندگی کردن" معامله کرد. چون هر دوتاش وسیله ای برای به مقصد رسیدنه. در این حالت میشه "بهتر" راه رفت. مثلا اگر وقت تنگ باشه، بهتر راه رفتن یعنی تند تر رفتن.

اما وقتی که یک نوزاد برای اولین بار "راه میره"، راه میره و "هست"! این راه رفتن با اون راه رفتن خیلی خیلی فرق میکنه. برای اون نوزاد، بهتر راه رفتن معنی نداره!

مثل رابطه درس خوندن برای درس خوندن یا برای نمره، من اگر برای نمره درس می خونم، درس برام مهم نیست. پس می تونم بجای درس خوندن، نمونه سوال امتحانی پیدا کنم و نمره بیارم. این دو تا با هم قابل معامله هستند. یا می تونم تقلب کنم و نمره بیارم. یا هر هزار راه دیگه ای که نمره اوردن داشته باشه.
درس می خونم. اما نیستم.

آدم وقتی سیب می خوره، اگر سیب خوردن فقط مهم باشه، این خوردن، رو میشه با موز خوردن معامله کرد. اما اگه سیب رو برای این میخوره که اون کسی که دوست داره سیب دوست داره، دیگه نمیشه با موز خوردن معاملش کرد.

آدم اگر وقتی کانالی رو نگاه می کنه بتونه راحت کانلو عوض کنه، اون موقع اون آدم "نیست" و در حال مصرف کردنه. چون فیلمی رو با فیلم دیگه تونسته معامله کنه. فیلم باید آدم رو میخکوب کنه. آدم بره توی فیلم. با آدمهاش ارتباط برقرار کنه.

در واقع هر کاری که میشه به طریق دیگه ای انجام داد یا هر کالایی که میشه به جاش کالای دیگه ای مصرف کرد، منجر به نبودن میشه.

بودن یک جوری "منحصر بفرده".

شاید همونی که میگن "خودت باش" خود ِ منحصر به فرد ِت.

بودن "فرمول" نداره. حتی فرمول "شخصی" هم نداره. چون هر "فرمولی" رو میشه با یک "فرمول" دیگه "معامله کرد.

در واقع هر وقت آدم اسیر "فرمول" بشه دیگه نیست.**

فرمولی رفتار کردن درست مقابل خلاقانه رفتار کردنه.

خواب یکی از موارد واقعا اصیل از "بودن" ِ ! چون منحصر بفرده. قابل معامله نیست. فرمول نداره. به طریق دیگه ای نمیشه انجامش داد. خلاقانه هست. خیلی خیلی خواب بودن ِ اصیلیه!

بودن با شدن خیلی رابطه داره. بودن یعنی تحلیل کردن، عکس العمل نشون دادن در مقابل تغییرات محیط، ابراز احساسات ، فکر کردن و خلاقیت به خرج دادن و ...

............................

*کتاب داشتن یا بودن اثر اریک فروم

**فکرشو که میکنم جمله دوم که بلد شده همون جمله اولیه که بلد شده منتها با یک زبون دیگه، و این خیلی برای من ارزشمنده چون نشون میده به مفهوم خاصی فکر میکنم که مبهم نیست و وجود داره.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:57  توسط شب  | 

یا هستی، یا نیستی. بهتر بودن معنی نداره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:51  توسط شب  | 

معمولا در میان ِ مردم یک سری افکاری هست که میشه بهشون گفت "افکار ِ قالبی"
مثلا فروم میگه که در امریکای جنوبی یکبار از یک سری پرسیدن که آیا همه مردم از حقوق ِ برابری باید برخوردار باشند؟
79 درصد گفتند آری.
پرسیدند که سیاه ها با سفید ها برابرند؟
21 درصد گفتند آری.
یعنی که فکر اولشون یک فکر "قالبی" بوده.
اونو از مدرسه ای یا جایی شبیه به این "کسب" کردن و لی مال ِ خودشون نیست.
حالا من هم یک سوال بپرسم اینجا.
"شایسته سالاری" چیز خوبیه؟
خوبه که هر کس به اندازه قابلیت هاش سهم ببره؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:3  توسط شب  | 

به تازگی یک تجربه منحصر بفرد داشتم که مدتی است به شکل های گوناگون می خواهم انتقالش بدهم. چیزی که می خواهم اسمش را بگذارم "توسعه یافتگی"

توسعه یافتگی یعنی چه؟

فرد "توسعه یافته" است اگر هدفش، منجر به برنامه ی مصرفی ای شود که در آن تولید خیلی بیشتر از مصرف باشد. وقتی که تولید خیلی بیشتر از مصرف باشد چه اتفاقی می افتد؟

انسان می تواند از مازاد "مصرف"، "استفاده" کند.

معنی این حرف چیست؟

می خواهم بگویم که انسان، مادامی که "مصرف" می کند، فعال نیست. پویا نیست. منفعل است. زندگی نمی کند، بلکه برای زندگی آماده می شود.

از ویژگیهای عناصر "مصرفی" این است که می توان آنها را "اندوخت"، "ذخیره" کرد. "داشت"، "معامله" کرد."وزن" کرد.

غذا : مصرفی است.

دانش: می تواند مصرفی باشد.

خواب: مصرفی نیست!

لباس: مصرفی است.

خانه: مصرفی است.

دوست: می تواند مصرفی باشد.

برنامه های تلوزیون: به ندرت مصرفی نیست.

فیلم: به ندرت مصرفی نیست.

خودکار: مصرفی است.

کتاب: می تواند مصرفی باشد.

فکر کردن: مصرفی نیست!

قدرت: به ندرت مصرفی نیست.

فرد "توسعه یافته" است اگر هدفش، منجر به برنامه ی مصرفی ای شود که در آن تولید خیلی بیشتر از مصرف باشد. وقتی که تولید خیلی بیشتر از مصرف باشد چه اتفاقی می افتد؟

فکر می کند. می خوابد.به ندرت فیلم می بیند.به ندرت تلوزیون نگاه می کند. کتاب می خواند ولی مصرف نمی کند. غذا می خورد ولی مصرف نمی کند. دوست دارد اما دوستشش را مصرف نمی کند. دانش نمی اندوزد!!! ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:24  توسط شب  | 

دیروز که یک نفر مرتکب عملی شد که ظاهرا در عرف شهری "خطا" بود، ناگهان همه برآشفته شدند. نگاه ها سرزنش گر. و ... بار دیگر هم که کس دیگری "خطا" کرد همینطور شد.

این "خطا" های یاد شده تخطی از "نظم اجتماعی" بود.

انگار اینجا "نظم اجتماعی" از "افراد اجتماع" مهم تر است، نه برای حاکمان که برای تک تک مردم.

فکرش را که می کنم کمتر شرایطی یادم می آید که "افراد اجتماع"در آن از "نظم اجتماعی" مهم تر باشند.

معمولا دیفالت(حالت از پیش برنامه ریزی شده) "مجازات" افراد بخاطر "خطا" است.

افراد بخاطر اینکه انسانند مهم نیستند.

"خطایشان" از آنها مهم تر است.

آدم مهم تر است یا خطایش؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:35  توسط شب  | 

اولش می ترسی

کم کم شک می کنی

کم کم خسته کننده میشه

کم کم عادت میکنی

خوابت می گیره

شب روز میشه

روز شب

شب روز

روز شب

شب روز

روز شب

شب ...

... شب

دیگه چیزی یادت نمیاد.

تا بوده

همین بوده...

پ.ن. بیربط: مطالبی تحت عنوان نابرابریهای اقتصاد آزاد در اینجا نوشته میشد که به علت طول و تفصیل به آنجا انتقال یافت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:25  توسط شب  | 

خود سانسوری ِ مفرط...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:20  توسط شب  | 

یادم داده بود که خیلی ساده انگارانه است اگر از چیزهایی مثل: همیشه و هرگز و تنها و فقط و همه و هیچکس و ... استفاده کنم. اما:

"همیشه" یک جای کار می لنگد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:22  توسط شب  | 

خوب خیلی سادست: هرچی که بیشتر میکنی بیشتر فرو میری

پ.ن.۱ اما به یک جایی می رسی که دیگه نیرویی کافی نداری که بیل خاک رو به دهنه ی گودال  برسونه خوب بعد هرچی میکنی میریزه توی سر خودت. یک حالت تعادل خاصیه! یک جور خود درگیری.

پ.ن.۲ یک حالت تعادل دیگه هم هست: اصلا هیچی نکنی یک جور سکون مرگ...

پ.ن.۳ کلا من در مثل خیلی مناقشه(نمی دونم املاش درسته یانه) دارم. شاید این هم یک جور خود درگیری باشه.

پ.ن.۴ اصولا من خیلی با خودم درگیرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:57  توسط شب  | 

داستان ِ فیلم از پدر و پسری همراه هم در یک اتوموبیل در یک جاده شروع می شود.
ظاهرا پسر جوان در دانشگاه هاروارد قبول شده و آنها دارند به خانه بر می گردند و هر دو خندانند.
پمپ بنزین می ایستند.
پدر می رود دستشویی.
پسر می رود فروشگاه ِ جنب پمپ بنزین.
ناگهان چند جوان عصبی از یک اتوموبیل پیاده می شوند و به فروشگاه حمله می کنند.
یکی از آنها چاقو دستش است.
نزدیک پسر می شود، دستش می لرزد، دیگری فریاد میزند: زود باش، بجنب.
ناگهان با چاقو خرخره ی پسر را می برد.
بقیه او را دوره می کنند.
همه خوشحالند که او هم بزرگ شده است...
خوشحال بسمت اتوموبیلشان می روند.
پدر تازه از دستشویی آمده بیرون.
همه چیز سریع اتفاق افتاده.
همه چیز سریع اتفاق افتاده.
همه چیز سریع اتفاق افتاده.
پدر هیچ چیز دیگر نمی فهمد.
صدای ناله و فریاد می آید...
...
...
ظاهرا پدر کارمند یک شرکت بزرگ است.

کت و شلوار مرتبی به تن دارد.
این روزها به هم ریخته.
رئیس پیشنهاد مرخصی با حقوق بلند مدت به او می دهد.
پدر هیچ نمی فهمد...
هیچ...
...
...
دادگاه است.
جوان خاطی محکوم نمی شود.
نمی شود.
نمی شود.
می گویند همه ی اعضای هیئت منصفه و قاضی از جانشان بیمناک بوده اند.
پدر اما هیچ نمی فهمد...
جوان ها را تعقیب می کند تا یک کافه.
...
...
...
پدر در تخت خواب است.
تصمیمش را می گیرد.
چاقوی بزرگی را از انبار در می آورد و پنهانی بسمت کافه می رود.
می ترسد.
به داخل کافه می رود.
جوانی که پسرش را کشته در کافه تنها است.
جوان که او را می بیند با آن چاقو یکه می خورد.
با پدر درگیر می شود.
نزدیک است که پدر هم کشته شود.
پدر با مکافاتی جوان را می کشد.
مات و مبهوت است.
مات و مبهوت می رود خانه.
شب خوابش نمی رود.
...
...
جوانهای دیگر به کافه آمده اند.
رئیسشان فریاد می زند.
فریادی بلند...
برادرش کوچکترش کشته شده...
فریاد...
فریاد...
...
...
پدر رفته است سر ِ کار
یک جوریش است
پدر از ساختمان شرکت میزند بیرون
از سه جهت آن جوانها را می بیند
میفهمد جانش در خطر است
فرار می کند
تعقیب
گریز
تعقیب
گریز
در بالاترین طبقه پارکینگ طبقاتی با یکی از جوانها درگیر می شود.
با مکافاتی توصیف ناپذیر جوان در یکی از ماشین ها گیر می کند و از پارکینگ به پایین سقوط می کند و
می میرد.
دارد شلوغ می شود.
بقیه از تعقیب ِ پدر دست می کشند.
...
...
تلفن زنگ می زند
برادر بزرگ است.
از خانواده ی پدر حرف میزند.
از برادرش که کشته شده است.
از قصاص...
پدر ترسیده است.
به پلیس زنگ می زند.
برق از جا بلند می شود و سراسیمه به سمت ِ خانه می رود.
در خانه همه چیز روبراه است.
پلیس یک ماشین ِ محافظ یبرون گذاشته است.
...
..
شب شده است.
دوربین از ماشین پلیس شروع کرده.
افسری با گردن خونین در ماشین یک وری افتاده.
صدای شکستن در.
جیغ ِ مادر.
پدر تفنگ ِ شکاری را بر می دارد.
از راهرو می دود بسمت پله ها.
پایش پیچ می خورد.
از پله ها می افتد پایین.
گیج است.
تنها می بیند که مادر را جلوی او می کشند.
آنطرف تر دخترش است.
ناله ای خفیف.
صدای گلوله ای دیگر...
...
...
بیمارستان است.
پدر بیهوش است.
گلوله از کنار گوشش رد شده بوده.
برق از جایش بلند می شود.
شقیقه اش درد می کند.
از بیمارستان فرار می کند.
می رود خانه.

موهایش را تیخ می زند.
شلوار و لباس ِ لی ِ تنگی می پوشد.
سیگار می کشد.

می رود بانک
تمام حسابش را خالی می کند.
می رود اسلحه فروشی.
یک کلت مگنوم و یک شاتگان با تعداد زیادی گلوله می خرد.
می داند کجا می خواهد برود...
...
...

پدر در کافه است.
یکی یکی جوان ها را در جایی می کشد.
طبقه ی آخر است.
برادر ِ بزرگ در مقابل پدر.
تفنگ ها شلیک می شود.
دو بدن نیمه جان روی زمین می افتند.
هر دو کشان کشان خود را به یک نیمکت می رسانند.
کنار ِ هم نشسته اند.
هر دو خسته اند.
دوربین از بالا نشان می دهد.
برادر بزرگ می گوید:
دیدی ازت چی ساختم!
حالا تو هم عین
ِ ما شدی.
عین ِ ما..
...

پ.ن:...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:35  توسط شب  | 

چشم هایم را آرام میبندم و گوش می کنم..
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:23  توسط شب  |