حکایت او، حکایت مردی بود ادریس نام که به بهانه های مختلف به سفر می رفت: و هر بار که به جنگل وهم می رسید از کاروان جدا می شد و می آمد حاشیه ی جنگل و ساعت ها به تماشای جنگل می ایستاد. گاهی شب را هم آن جا می گذراند اما صبح زود قبل از زدن آفتاب به تاخت از آن جا دور می شد و خودش را در منزل بعد به کاروان می رساند. همیشه وقتی می رسید که کاروان آماده حرکت بود. شکش نمی گذاشت بیشتر از این آنجا بماند: می ترسید آن چیزی که دیده وهم بوده باشد. برای همین اسم ان جنگل را وهم گذاشته بود چون در تمام این سال ها هیچ نشان ِ دیگری از آن دختر پیدا نکرده بود یا نخواسته بود پیدا کند.... برای ماندن می امد اما هر بار صبح، قبل از زدن آفتاب، بی آنکه بداند چرا، به تاخت از آن جا دور می شد: دیگر خسته شده بود از این همه گریز: بار آخر قبل از حرکت 3 بار دست روی قرآن و سنگ زده بود که سفر آخری است که می رود. و خدا سنگش کند اگر...« 3 بار دست میان آتش برده بود و قسم خورده بود بار آخری است که می رود. و آتش جهنم گوارایش باشد اگر...» وقتی جنگل را از دور دید از قسمی که خورده بود پشیمان شد. کاروان که نقطه ی ریزی در دل بیابان شد ترس و دودلی باز سراغش آمد. آفتاب در حال غروب بود و او هنوز نمی دانست صبح خودش را در منزل بعد به آنها می رساند یا نه آن قدر می ماند تا آن افیون زیبا را باز ببیند.»
وقت تقصیر محمدرضا کاتب
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم
گفت یعنی کسی یا چیزی را دوست داری و می ترسی نزدیکش شوی...
