جلوي خانه ي ما يك تركيبي از سرسره و تاب هست كه گاهي بچه هاي مهد كودك مي آيند آنجا حسابي گرد و خاك مي كنند. به معناي واقعي كلمه Chaos يا آشوب بين اونها حكم فرماست.
يك بار دو تا دختر 4-5 ساله كه با هم انگار آشنايي قبلي داشتند تاب رو قبضه كرده بودند:
يكي تاب مي داد.
يكي تاب مي خورد.
اونيكي تاب ميداد.
اونيكي تاب مي خورد.
چيزي كه از همه جالب تر بود اين بود كه:
يكي از اونها به طبيعت ياد گرفته بود چطوري بايد تاب خورد: پاهايش را به موقع عقب و جلو مي كرد و بخاطر جابجا شدن مركز جرمش اتلاف نوسان جبران ميشد و مي توانست تا ابد تاب بخورد.
اونيكي به طبيعت ياد گرفته بود چطوري بايد تاب داد: سر جايش ايستاده بود و به محض رسيدن تاب به بالاترين نقطه يك ضربه ي آني به آن ميزد.
اولي وقتي مي خواست تاب بدهد، بي نظم تاب ميداد و كار خراب ميشد.
دومي وقتي ميخواست تاب بخورد پاهايش را تكان نميداد و زود تاب مي ايستاد.
