تبليغاتX
خبر بزرگ - من شک می کنم پس هستم

خبر بزرگ

النباء العظیم

گاهی وقت ها که در شکم هم شک می کنم، می مانم معلق این وسط. برزخ...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. ولی وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا نمی کند، نه دلش به بقیه آدرس قرص می شود نه می فهمد خودش درست آدرس یابی می کند یا نه.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا نمی کند، نه دلش به بقیه آدرس قرص می شود نه می فهمد خودش درست آدرس یابی می کند یا نه.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی داند باید از مسیر لذت ببرد یا از مقصد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند دلش هوس کباب می کند و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا می کند، دوست دارد چند ساعت کنار درخت بخوابد و نه تنها دلش به بقیه آدرس قرص نمی شود که در می ماند که آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را از آدم درستی گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که آدرس گفته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. اسم خانه را درست یاد ندارد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند یادش از کبابی می آید و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را که پیدا می کند آن را یادش می آید، اما شک دارد که بقیه آدرس را یادش می آید یا نه؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را درست آمده. ولی وقتی که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود.

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی تواند یقین کند که آدرس را از آدم درستی گرفته. وقتی هم که می بیند کبابی ِ حاج محمد همانجایی است که آدرس گفته و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را هم پیدا می کند، تنها دلش به بقیه آدرس هم قرص می شود که آدرس را درست آمده نه اینکه آنجا که می خواسته همانجاست که آدرس گفته...

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. تا به در خانه نرسیده نمی داند باید از مسیر لذت ببرد یا از مقصد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند دلش هوس کباب می کند و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را پیدا می کند، دوست دارد چند ساعت کنار درخت بخوابد و نه تنها دلش به بقیه آدرس قرص نمی شود که در می ماند که آنجا که می خواسته همانجاست که می خواسته...؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است. اسم خانه را درست یاد ندارد. وقتی که کبابی ِ حاج محمد را می بیند یادش از کبابی می آید و چند متر جلوتر درخت بیدخورده ی کهنسال را که پیدا می کند آن را یادش می آید، اما شک دارد که بقیه آدرس را یادش می آید یا نه؟

حکایت، حکایت مردی است که آدرس خانه ای را گرفته اما مردد است.همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:8  توسط شب  |