تبليغاتX
خبر بزرگ - داستان یک فیلم... یک واقعیت تلخ

خبر بزرگ

النباء العظیم

داستان ِ فیلم از پدر و پسری همراه هم در یک اتوموبیل در یک جاده شروع می شود.
ظاهرا پسر جوان در دانشگاه هاروارد قبول شده و آنها دارند به خانه بر می گردند و هر دو خندانند.
پمپ بنزین می ایستند.
پدر می رود دستشویی.
پسر می رود فروشگاه ِ جنب پمپ بنزین.
ناگهان چند جوان عصبی از یک اتوموبیل پیاده می شوند و به فروشگاه حمله می کنند.
یکی از آنها چاقو دستش است.
نزدیک پسر می شود، دستش می لرزد، دیگری فریاد میزند: زود باش، بجنب.
ناگهان با چاقو خرخره ی پسر را می برد.
بقیه او را دوره می کنند.
همه خوشحالند که او هم بزرگ شده است...
خوشحال بسمت اتوموبیلشان می روند.
پدر تازه از دستشویی آمده بیرون.
همه چیز سریع اتفاق افتاده.
همه چیز سریع اتفاق افتاده.
همه چیز سریع اتفاق افتاده.
پدر هیچ چیز دیگر نمی فهمد.
صدای ناله و فریاد می آید...
...
...
ظاهرا پدر کارمند یک شرکت بزرگ است.

کت و شلوار مرتبی به تن دارد.
این روزها به هم ریخته.
رئیس پیشنهاد مرخصی با حقوق بلند مدت به او می دهد.
پدر هیچ نمی فهمد...
هیچ...
...
...
دادگاه است.
جوان خاطی محکوم نمی شود.
نمی شود.
نمی شود.
می گویند همه ی اعضای هیئت منصفه و قاضی از جانشان بیمناک بوده اند.
پدر اما هیچ نمی فهمد...
جوان ها را تعقیب می کند تا یک کافه.
...
...
...
پدر در تخت خواب است.
تصمیمش را می گیرد.
چاقوی بزرگی را از انبار در می آورد و پنهانی بسمت کافه می رود.
می ترسد.
به داخل کافه می رود.
جوانی که پسرش را کشته در کافه تنها است.
جوان که او را می بیند با آن چاقو یکه می خورد.
با پدر درگیر می شود.
نزدیک است که پدر هم کشته شود.
پدر با مکافاتی جوان را می کشد.
مات و مبهوت است.
مات و مبهوت می رود خانه.
شب خوابش نمی رود.
...
...
جوانهای دیگر به کافه آمده اند.
رئیسشان فریاد می زند.
فریادی بلند...
برادرش کوچکترش کشته شده...
فریاد...
فریاد...
...
...
پدر رفته است سر ِ کار
یک جوریش است
پدر از ساختمان شرکت میزند بیرون
از سه جهت آن جوانها را می بیند
میفهمد جانش در خطر است
فرار می کند
تعقیب
گریز
تعقیب
گریز
در بالاترین طبقه پارکینگ طبقاتی با یکی از جوانها درگیر می شود.
با مکافاتی توصیف ناپذیر جوان در یکی از ماشین ها گیر می کند و از پارکینگ به پایین سقوط می کند و
می میرد.
دارد شلوغ می شود.
بقیه از تعقیب ِ پدر دست می کشند.
...
...
تلفن زنگ می زند
برادر بزرگ است.
از خانواده ی پدر حرف میزند.
از برادرش که کشته شده است.
از قصاص...
پدر ترسیده است.
به پلیس زنگ می زند.
برق از جا بلند می شود و سراسیمه به سمت ِ خانه می رود.
در خانه همه چیز روبراه است.
پلیس یک ماشین ِ محافظ یبرون گذاشته است.
...
..
شب شده است.
دوربین از ماشین پلیس شروع کرده.
افسری با گردن خونین در ماشین یک وری افتاده.
صدای شکستن در.
جیغ ِ مادر.
پدر تفنگ ِ شکاری را بر می دارد.
از راهرو می دود بسمت پله ها.
پایش پیچ می خورد.
از پله ها می افتد پایین.
گیج است.
تنها می بیند که مادر را جلوی او می کشند.
آنطرف تر دخترش است.
ناله ای خفیف.
صدای گلوله ای دیگر...
...
...
بیمارستان است.
پدر بیهوش است.
گلوله از کنار گوشش رد شده بوده.
برق از جایش بلند می شود.
شقیقه اش درد می کند.
از بیمارستان فرار می کند.
می رود خانه.

موهایش را تیخ می زند.
شلوار و لباس ِ لی ِ تنگی می پوشد.
سیگار می کشد.

می رود بانک
تمام حسابش را خالی می کند.
می رود اسلحه فروشی.
یک کلت مگنوم و یک شاتگان با تعداد زیادی گلوله می خرد.
می داند کجا می خواهد برود...
...
...

پدر در کافه است.
یکی یکی جوان ها را در جایی می کشد.
طبقه ی آخر است.
برادر ِ بزرگ در مقابل پدر.
تفنگ ها شلیک می شود.
دو بدن نیمه جان روی زمین می افتند.
هر دو کشان کشان خود را به یک نیمکت می رسانند.
کنار ِ هم نشسته اند.
هر دو خسته اند.
دوربین از بالا نشان می دهد.
برادر بزرگ می گوید:
دیدی ازت چی ساختم!
حالا تو هم عین
ِ ما شدی.
عین ِ ما..
...

پ.ن:...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:35  توسط شب  |